تبليغاتX
پلاک 13
همه جور اجیل

گفتنش آسان نیست

اما چمدانی  که دیروز در حراجی خریده ام

نامش وطن است
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 17:29  توسط علیرضا بندری  | 

من همین یک گلوله را دارم

دارم سر این کوچه قمار می زنم

می زنم یکی توی  سرم

آن یکی را به سلامتی تو

تو سری می زنم به شبی که با قطار نمی آید

نمی آید به این قطار مسافری که زودتر از ایستگاه می رسد همیشه

همیشه همینجور است

جور گل بلبل کشید و عشق آن را...

بلد نیستم به زبانی حرف بزنم که توی نقشه نیست

نقش اول فیلم تو من نیستم

فقط گاهی ادای هنرپیشه ها را در می آورم

یقه پالتو را می دهم بالا

و به مرغی که از قفس پراید

نگاه می کنم روی صندلی عقب این پراید مدل ۷۷ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:6  توسط علیرضا بندری  | 

مونترال را داغ می کشم

مکزیکوسیتی را سرد

سد می کشم آه را

کش می دهم خمیازه بعد از ظهر را تا جنوب این نقشه

هواپیما را شاد می کشم

تو را سنجاق می کنم کنار خودم

سرد می کشم

درد می کشم

خودم را جایی می کشم که توی این نقشه نباشد

توی تنهایی تو فرود نیایم

اخبار ساعت 14 را غمگین نکنم

تو را بیاورانم به دریا کنار و خودم نباشم

مرده باشم خودم

جایی پرسه بزنم توی اقیانوس بالای سرت

(که تو کمربند ایمنی را باز کنی . پشتی صندلی را به حالت اول دربیاوری)

...

تو را نمی دانم عزیزم

اما من به دنیا آمده ام

تا ماهیگیران پیر

دست خالی به خانه نروند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:50  توسط علیرضا بندری  | 

غروب را همینجا نوشته بودم خورشید را کمی خسته کشیده بودم درخت چنار را غمگین پارو نوشته بودم برای قایق چوبی باران را دانه دانه کشیده بودم کمی مورب سیم خاردار را اول نوشته بودم اما بعد خط زدم روی خط خوردگی ها چمن کشیده بودم   صبح که برگشتم فقط تو را دیدم که نشسته بودی کنار رودخانه آسمان را هم دیدم که مثل کودکی کتک خورده اشک می ریخت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:39  توسط علیرضا بندری  | 

 

 

بعد از سال ها غزل نوشتم...ترسناک بود اما...نه

 

سربازهای ابله قد کوتاه اطراف شاه مسخره اما نه

من دلقکی شبیه خودم هستم  با شب کلاه مسخره اما نه

 یک فصل از تو گفتن و تنهایی تا فصل های بعدی بی مایی

یک فصل گریه بعد کمی هم آه، این آه ، آه مسخره اما نه

با چشم های کور خودم دیدم از پشت شیشه دست تکان دادی

با اشک های شور خودم امشب تا آن فرودگاه مسخره اما نه

این کافه زا کلافه نکن بانو،سان شاین ،قهوه یا که کمی لاته

اما به من نگاه نکن اینجور با آن نگاه مسخره اما نه

انگار شور قصه درآمد باز، "یک فرصت دوباره به من دادی

یک فرصتی که از سر این لبخند  تا اشتباه مسخره اما نه

توی کلاف درهم موهایت، در گیر و دار واعتصموا هایت

این آیه پیش پای تو نازل شد، در چارراه مسخره اما نه

اما نه من سر این بازی جر می زنم دوباره و آن سو تر

سربازهای ابله قد کوتاه، اطراف شاه مسخره اما نه...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 13:28  توسط علیرضا بندری  | 

این روزها کمتر کسی است که به خاطر خودم به این وبلاگ سر بزند.این را بی رودربایستی می گویم. پلاک ۱۳ دیگر مخاطب آنچنانی ندارد.خوشحالم که دوستان کار و زندگی دارند و دیگر وقت نمی کنند به رفقا سر بزنند.

اما یک نفر همیشه به اینجا سر می زند. این را من نمی گویم.یک نفر که اسم خودش را مرتب در گوگل جستجو می کند تا بداند چه کسی مجیزش را گفته تا مثل سلطان قاجار از خودش خوشش بیاید.

امیر رضا واعظ آشتیانی را می گویم.خودشیفته ای که به این باور رسیده که مهندس زمان است و ید بیضا دارد و دم عیسا و هنر مدیریت را فوت آب است وبرای خودش سری بین سرها در آورده است.

این سطرها را برای یک نفر می نویسم و دیگران می توانند نخوانده آن ضربدر بالای صفحه را کلیک کنند. اینها را برای تو می نویسم که از صندلی سبز شورای شهر به چمن سبز آمدی تا به آرزوی دیرینه ات برسی.

می دانی که می دانم چه آرزویی داری.تو عاشق تیتری.دلت می خواهد هر روز از تمام ستون های روزنامه ها بالا بروی و برای هواداران سینه چاک دست تکان بدهی.دلت می خواهد فلاش عکاسان مطبوعات رنگ صورتت را عوض کند. دوست داری همه حنجره ها یک صدا اسمت را فریاد بزنند. در شرکت شهرک های صنعتی فقط "حامد" برایت هورا می کشید و چند کارمند بینوای دیگر که چاره ای جز مجیزگویی نداشتند اما در استقلال خیلی ها که غریبه بودند برایت کف می زدند و زنده باد می گفتند.

حالا همان غریبه ها به خونت نشسته اند. قبول کن این بار به زمین سفت رسیده ای و راه فرار نداری.اگر هنوز از تتمه هنر مدیریتت چیزی مانده جل و پلاست را جمع کن و با سرعت برق و باد با ساختمان باشگاه استقلال وداع کن. اینجا شرکت شهرک های صنعتی نیست و هواداران از تو حقوق نمی گیرند که به اجبار حرفهای تلخت را تحمل کنند.

راستی می بینی خدا چقدر بزرگ است؟ می بینی همیشه جای حق می نشیند؟می بینی باید با آنهمه ادعای زهد و پرهیز در جایگاه ویژه بنشینی و فحش خواهر و مادر بشنوی؟ می بینی سر پیری باید " حیا " کنی و خیلی چیزها را "رها" کنی؟ می بینی کار شهرت طلبی تو به کجا کشید؟

تو تمام شده ای. این را قبول کن که حتی راه برگشت هم نداری.واعظ آشتیانی فقط به این درد می خورد که در سراشیبی زندگی - نوه ها و نتیجه ها - را جمع کند و از افتخارات دوران میانسالی بگوید.

البته اگر انصاف داشته باشد و دروغ نگوید.

 

تکمله :

این مطلب را یک بار دیگر هم در وبلاگم گذاشته ام.یعنی اردیبهشت ۸۸ اما چرا بازنگاری کرده ام حکایت جالبی دارد.امیر رضا خان واعظ قرار است یک بار دیگر به ورزشی برگردد که پیش از این قسم ناموس خورده بود که دیگر برنمی گردد.حالا چند روزی است که "وبگذر" من می گوید این آقا باز هم به سرچ نام مقدس!! خود در گوگل مشغول است...راستی امیرخان خوش اومدی :)

یک توضیح : امیر رضا واعظ آشتیانی آن روز در کمال بی حیایی هنوز استقلال را "رها" نکرده بود.در راستای توضیح واضحات عرض شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 12:14  توسط علیرضا بندری  | 

خنده ندارد

مردی که هر شب

با چشم هایش ادای باران را در می آورد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 12:8  توسط علیرضا بندری  | 

اصغر فرهادی عزیز

می دانم حالت از کلمه "تبریک" به هم می خورد بس که دیگران گفته اند و تو شنفته ای.از این کلمه می گذرم اما از حرف عجیبت نمی گذرم که وطنت را به فرزندی بیمار تشبیه کرده ای که نمی توانی به حال خود رها کنی و به خانه دوستان بروی.هر چند به زنده بودنش امید نداری.

فرهادی نازنین!

اول ثابت کن "ایران" فرزند توست.ایران ُ نگاه نیمه جان دخترکی است که دوربین های خبری جهان را به سرگیجه می اندازد.شاید همان روزها بود که پله های وزارت فخیمه ارشاد را برای دریافت مجوز "جدایی نادر از سیمین" بالا و پایین می رفتی."ایران" فرزند زنی است که مجلس "سهراب کشون" را به عزا نشسته است.نمی تواند فرزند تو باشد.

 

هنرمند دوست داشتنی!

تو همنسل منی و در شناسنامه تنها یک سال از من کوچکتری.من و تو غول ها را دیده ایم.شاملو را دیده ایم.اخوان را دیده ایم.بزرگی های بهرام بیضایی را دیده ایم.همین فرزند بیمار تو غول هایش را یکی یکی می بلعد.ما به تو هم رحم نخواهیم کرد.کاری می کنیم که خاطه ات چون دودی سیاه در دست باد محو شود.البته اگر نخواهی "عباس کیارستمی" وار زندگی کنی و اصرار داشته باشی مخمل ببافی!

اصغر سینمای زخمی ایران!

اسکار هم می گیری که این خرده های نان گاهی نصیب گنجشککان جهان سومی هم می شود.همانطور که یک روز "یاشار کمال" هم از پله های سالن آکادمی سوئد بالا رفت و جایزه نوبل را گرفت. اسکار نوش جانت اما کاش زودتر - و پیش از آن که دیر شود - این حقیقت را بفهمی که ایران ُ فرزند بیمار تو نیست و تو هم برای مادری آفریده نشده ای

هنرمندی.همان هنرمند بمانی بهتر است.اینجا سرزمین زندان رفته هاست و البته سرزمین کسانی که با یک غوره سردی شان می کندو با یک مویز هم گرمی ... راستی اینجا غول ها را هم می کشند.همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 16:26  توسط علیرضا بندری  | 

این شعر با نامی آغاز می شود که ممنوع است

نشانی مزرعه چای را می دهم و از نامش می گذرم

همه جا پخش می شود

مثل شبنامه های کودتا

عطری که همه می شناسند

شعر همینجا لو می رود

پلیس روبروی همین شعر ماشه را می کشند

 

 

و می نویسم  م...

بعد می میرم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 22:28  توسط علیرضا بندری  | 

آهاي مفتش شش انگشتي!

آهاي امنيتي رسانه نما!

آهاي رفقاي سابق!

اينجا اسمش وبلاگه و يه وبگذر هم داره و يك چيزي به اسم آي پي هم هست كه نشون مي ده كي از كجا و چه جوري به آدم سر مي زنه

حرفم زياد نيست

فقط مي خواستم بگم اونقدر سرچ كن "عليرضا بندري و انتخابات" تا جفت چشمات در بياد...

همين آقاي مفتش!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 15:29  توسط علیرضا بندری  |