نادر ابراهیمی مرد. هیچکس حق نداره براش چیزی بنویسه. حتی تو که دوسش داشتی و وقتی من هفده سالم بود کتاب جلد سبزش رو دادی بخونم تا بیشتر عاشقت بشم.

خفه شو عوضی! هیچی نگو! صدات در بیاد می کشمت! الکی قیافه آدم های سوگوار رو هم به خودت نگیر که بی مرامی از سر و هیکلت شره می کنه.این روزنامه های کثافت رو هم بردار و با خودت ببر تا چشمم به اسم این مخنث های آشغال نخوره که واسه ش زنجمویه سر هم کردن و ..ناله سر دادن.

حالا دیگه همه شدن رفیق فابریک و یار غار پیرمرد تنهای شهر و بساط "انگار همین دیروز بود" و "آخرین بار که دیدمش" راه انداختن تا شاید کنار اون قد بلند از کوتولگی در بیان.

حالا دیگه روزنامه اعتماد هم نادر ابراهیمی پرست شده و من باید یه جایی پیدا کنم که بالا بیارم اما دریغ از یه جای امن واسه بالا آوردن!

اما چرا دروغ بگم؟! دلم یه ریزه برات تنگ شده. برای اون کتاب جلد سبز که بوی عود می داد.بوی کوچه پس کوچه های آسید عبدالله! بوی عیدی بوی توپ!

تو مرگ نادر ابراهیمی رو به هلیا تسلیت بگو