مرد هزار ترانه

دوست داشتنت قلابی

عاشقی هات فریبه

دارن صدام می زنن

باید برم غریبه


قصه دلتنگی هات

اون دو تا چشمای خیس

قلابی ن نگو نه

دروغی ن نگو نیس


عشقمو ریختم به پات

ساده و مفتی مفتی

اما دروغکی بود

هر چی بهم می گفتی


حالا توی اتاقم

از همه تنهاترم

هر شب یه گوشه تنها

دروغاتو می شمرم


این آخرین ترانه س

این آخرین سقوطه

مرد هزار ترانه

حالا مرد سکوته


ترانه های خسته

چشم انتظار منن

باید برم غریبه

دارن صدام می زنن


انگار قرار است همه بی مجوزها عاقبت بخیر بشوند.این یکی هم ...

تعطیل مثل من

تو همون قطره بارونی که از ابرا می افتی

عکس امروزی که توو آینه فردا می افتی

می شه توو چشمای تو شبای تاریک و سحر کرد

تو هنوز یه اتفاقی که توی رویا می افتی

روی ماسه های ساحل وقتی چیزی می نویسی

وسط حرفای آبی من و دریا می افتی

تو همیشه شعر رفتن از خرابی رو لباته

دو قدم مونده به آبادی ولی از پا می افتی

توو شب به این قشنگی که ستاره خواب نداره

اگه عاشق نشی از چشم ستاره ها می افتی


بالاخره طلسم  بی جوازی ها شکست و امسال این ترانه با صدای کوروش یغمایی به بازار می آید.بازاری که ربطی به من ندارد با ترانه ای که جز نوشتنش چیزی را به یاد نمی آورم.این حافظه را پاک می خواهم.پاک مثل عکس امروزی که در آینه فردا می افتد.ترانه برای من یک بعدازطهر تعطیل است.

تعطیل است مثل خودم


ب...هار

ساعت 12 فرداست

بهار همين فردا مي آيد و تو نيستي

ساعت 11 فرداست

اي كاش به او كه نمي شناختمش اعتماد مي كردم
(غريبه شانه بالا مي اندازد و با پلي در دستهايش دور مي شود)

ساعت 10 فرداست

حالا كه پل نيست
تازه مي فهمم رودخانه چه تنهايي وسيعي است

ساعت 9 فرداست

اتاق از تنهايي من مي ترسد
به او حق مي دهم در پياده رو ها پرسه بزند وسيگار بكشد

ساعت 8 فرداست

مرگي سر به راه مي آيد و با من دست مي دهد
(با من دوست مي شويد؟)

ساعت 7 فرداست

آقا ببخشيد
مي شود جنازه را به من هم نشان بدهيد؟
شايد بشناسمش

آه ببخشيد آقا
من او را نكشته ام

ساعت 6 فرداست

اتاقم هنوز برنگشته
نگران نيستم
مجسمه فردوسي را هم امروز دزديده اند
و يك داشمند را هم از شوروي سابق

ساعت 5 فرداست

اين مهرباني آذر ماه بانو هم براي خودش حكايتي دارد
فروردين نگاهش را بر سينه ام سنجاق مي كنم
و از سر بالايي اختياريه بالا مي روم
آذر ماه بانو!
اسفند دود كن براي خودت
اينجا دلقكي مي خواهد شب را با چهار پنج ستاره مفلوك
روشن كند

ساعت 4 فرداست

نردبان ها چقدر شبيه همند
از كدامشان بالا آمده ام؟
(مهم نيست
من فقط پايين مي روم)

ساعت 3 فرداست

خواب مي بينم
محتسب دنبال حافظ مي گردد
كات
ژان والژان با قرصي نان مي گريزد
كات
حافظ و ژان والژان نان و شراب شان را قسمت مي كنند

ساعت 2 فرداست

قرار است كسي نيايد
مرتب مي شوم
به خودم صندلي تعارف مي كنم
آنوقت در آينه مي نشينم

ساعت 1 فرداست

همه چيز بهانه بود
هنوز دلشوره سطر اول با من است
كه اگر فردا بهار بيايد
(كه مي آيد)
و از تو بپرسد
(كه مي پرسد)
و تو نباشي
(كه نيستي)
من چقدر بي پاسخ مي مانم





پانوشت:

: دنیا همین امشب تموم می شه


: شبیه یه پیامبر حرف می زنی که قوم نااهل ، حوصله ش رو سر برده



ديگر براي مرثيه دير است

تلخم شبيه دختر همسايه ، وقتي كه مي نشست سر ايوان

تلخم شبيه رنگ صداي تو،

جا...

آهای

بي سر و پا

حيوان

تلخم شبيه بغض خودم هستم، اما ترك نمي خورم انگاري

انكار مي كنم كه تو را ديدم، جايي در آن حوالي تابستان

بي قافيه نوشتمت اما تو،

(من شعر را قدم زده ام يا تو؟)

انكار مي كنم كه تو من بودي

در معرض ترانه شدن بودي

يادش به خير

(واي تو زن بودي)

من دلقكي كه مرد توي فنجان

از بادها بخواه كه برگردم

اين چشم را براي تو مش كردم

حالا بپرس رنگ مرا بانو

از برگ هاي ساكت و سرگردان

...

اين كفش ...

اين كلاه ...

اوهوم...

شيك است

اين شعر ها چقدر كلاسيك است

 

گيلاس هاي سر به هوا

اي داد

 

يك بوسه

يك اشاره

همين الان

...

همين الان

رفتني ها رفتند

باز هم مي گويند... يكنفر مي آيد

آن كه رفته است سفر

از سفر مي آيد

حس خوبي دارم

حال و روزم بد نيست

نقشه هايم خوب است

جور در مي آيد

گاه گاهي حتي با خودم مي گويم

از بهار امسال ، زودتر مي آيد ....

...

...

...

ما رفتيم

يا صاحب صبر

...- ؟

در فالتان غير از خوشي چيزي نداريد

فال شما فال است

پاييزي نداريد

عشق آبروريزي اگر باشد

                                        شماها

كاري به غير از آبروريزي نداريد

گيرم كه از آيينه برگشتيد و حالا

در چشمتان جز معرفت چيزي نداريد

اما ببخشيد - از كجا بايد بدانم - در دست هاتان خنجر تيزي نداريد؟!

با اينهمه حيف است مولانا نباشم


...

در شهرتان يك شمس تبريزي نداريد؟

بي اجازه ها


پشت اين پنجره ها كه خط قرمز نداره
يه نفر هس كه ترانه هاش مجوز نداره

كنار تنها يي هاش مي شينه با چشماي خيس
مردي كه هيچكدوم از ترانه هاش فروشي نيس

مردي كه تابوت عشقشو زمين نمي ذاره
تو ترانه ش جاي بوسه نقطه چين نمي ذاره

مردي كه پشت سر ستاره ها بد نمي گه
مردي كه به آينه ها بيخودي مرتد نمي گه

از اونا مي گه كه كابوس شباي ما شدن
شيطونايي كه فقط فكر مي كنن خدا شدن

آره پشت شيشه ها كه خط قرمز نداره
من همونم كه ترانه هاش مجوز نداره


بي اجازه ها ...بي جوازها...بي مجوزها...بي غيرت ها...اي بي ...

...

مونترال را داغ می کشم

مکزیکوسیتی را سرد

سد می کشم آه را

کش می دهم خمیازه بعد از ظهر را تا جنوب این نقشه

هواپیما را شاد می کشم

تو را سنجاق می کنم کنار خودم

سرد می کشم

درد می کشم

خودم را جایی می کشم که توی این نقشه نباشد

توی تنهایی تو فرود نیایم

اخبار ساعت 14 را غمگین نکنم

تو را بیاورانم به دریا کنار و خودم نباشم

مرده باشم خودم

جایی پرسه بزنم توی اقیانوس بالای سرت

(که تو کمربند ایمنی را باز کنی . پشتی صندلی را به حالت اول دربیاوری)

...

تو را نمی دانم عزیزم

اما من به دنیا آمده ام

تا ماهیگیران پیر

دست خالی به خانه نروند

گریه های بی صدا

دیگه بسه عزیزم

تو به جای من بخند

من به جات اشک می ریزم


...

...

...

...

...