این بیست و پنج آذر پتوپیچ را از توی تقویم بردار

ببر توی یکی از روزهای گرم خرداد

دارم یخ می زنم

 

تو همیشه یادت می رود شلیک کنی

 وقتی مگسک روی چشمهای دشمنت وول می خورد

 

 

 

...

 

در گیرودار واعتصمواهایت ...

آخرین غزلی که نوشتم و هنوز در فرودگاه سرگردان است ...

 

سربازهای ابله قد کوتاه اطراف شاه مسخره اما نه

من دلقکی شبیه خودم هستم  با شب کلاه مسخره اما نه

 یک فصل از تو گفتن و تنهایی تا فصل های بعدی بی مایی

یک فصل گریه بعد کمی هم آه، این آه ، آه مسخره اما نه

با چشم های کور خودم دیدم از پشت شیشه دست تکان دادی

با اشک های شور خودم امشب تا آن فرودگاه مسخره اما نه

این کافه زا کلافه نکن بانو،سان شاین ،قهوه یا که کمی لاته

اما به من نگاه نکن اینجور با آن نگاه مسخره اما نه

انگار شور قصه درآمد باز، "یک فرصت دوباره به من دادی

یک فرصتی که از سر این لبخند  تا اشتباه مسخره اما نه

توی کلاف درهم موهایت، در گیر و دار واعتصموا هایت

این آیه پیش پای تو نازل شد، در چارراه مسخره اما نه

اما نه من سر این بازی جر می زنم دوباره و آن سو تر

سربازهای ابله قد کوتاه، اطراف شاه مسخره اما نه...