... برای مونترالی که روی نقشه یک شهر غمگین است

مونترال را داغ می کشم

مکزیکوسیتی را سرد

سد می کشم آه را

کش می دهم خمیازه بعد از ظهر را تا جنوب این نقشه

هواپیما را شاد می کشم

تو را سنجاق می کنم کنار خودم

سرد می کشم

درد می کشم

خودم را جایی می کشم که توی این نقشه نباشد

توی تنهایی تو فرود نیایم

اخبار ساعت 14 را غمگین نکنم

تو را بیاورانم به دریا کنار و خودم نباشم

مرده باشم خودم

جایی پرسه بزنم توی اقیانوس بالای سرت

(که تو کمربند ایمنی را باز کنی . پشتی صندلی را به حالت اول دربیاوری)

...

تو را نمی دانم عزیزم

اما من به دنیا آمده ام

تا ماهیگیران پیر

دست خالی به خانه نروند

ترانه ای برای مونترال غمگینی که سردش می شود

غروب را همینجا نوشته بودم خورشید را کمی خسته کشیده بودم درخت چنار را غمگین پارو نوشته بودم برای قایق چوبی باران را دانه دانه کشیده بودم کمی مورب سیم خاردار را اول نوشته بودم اما بعد خط زدم روی خط خوردگی ها چمن کشیده بودم   صبح که برگشتم فقط تو را دیدم که نشسته بودی کنار رودخانه آسمان را هم دیدم که مثل کودکی کتک خورده اشک می ریخت

در گیر و دار واعتصموا هایت

 

 

بعد از سال ها غزل نوشتم...ترسناک بود اما...نه

 

سربازهای ابله قد کوتاه اطراف شاه مسخره اما نه

من دلقکی شبیه خودم هستم  با شب کلاه مسخره اما نه

 یک فصل از تو گفتن و تنهایی تا فصل های بعدی بی مایی

یک فصل گریه بعد کمی هم آه، این آه ، آه مسخره اما نه

با چشم های کور خودم دیدم از پشت شیشه دست تکان دادی

با اشک های شور خودم امشب تا آن فرودگاه مسخره اما نه

این کافه زا کلافه نکن بانو،سان شاین ،قهوه یا که کمی لاته

اما به من نگاه نکن اینجور با آن نگاه مسخره اما نه

انگار شور قصه درآمد باز، "یک فرصت دوباره به من دادی

یک فرصتی که از سر این لبخند  تا اشتباه مسخره اما نه

توی کلاف درهم موهایت، در گیر و دار واعتصموا هایت

این آیه پیش پای تو نازل شد، در چارراه مسخره اما نه

اما نه من سر این بازی جر می زنم دوباره و آن سو تر

سربازهای ابله قد کوتاه، اطراف شاه مسخره اما نه...