ساعت 12 فرداستبهار همين فردا مي آيد و تو نيستي
ساعت 11 فرداستاي كاش به او كه نمي شناختمش اعتماد مي كردم
(غريبه شانه بالا مي اندازد و با پلي در دستهايش دور مي شود)
ساعت 10 فرداستحالا كه پل نيست
تازه مي فهمم رودخانه چه تنهايي وسيعي است
ساعت 9 فرداستاتاق از تنهايي من مي ترسد
به او حق مي دهم در پياده رو ها پرسه بزند وسيگار بكشد
ساعت 8 فرداستمرگي سر به راه مي آيد و با من دست مي دهد
(با من دوست مي شويد؟)
ساعت 7 فرداستآقا ببخشيد
مي شود جنازه را به من هم نشان بدهيد؟
شايد بشناسمش
آه ببخشيد آقا
من او را نكشته ام
ساعت 6 فرداستاتاقم هنوز برنگشته
نگران نيستم
مجسمه فردوسي را هم امروز دزديده اند
و يك داشمند را هم از شوروي سابق
ساعت 5 فرداستاين مهرباني آذر ماه بانو هم براي خودش حكايتي دارد
فروردين نگاهش را بر سينه ام سنجاق مي كنم
و از سر بالايي اختياريه بالا مي روم
آذر ماه بانو!
اسفند دود كن براي خودت
اينجا دلقكي مي خواهد شب را با چهار پنج ستاره مفلوك
روشن كند
ساعت 4 فرداستنردبان ها چقدر شبيه همند
از كدامشان بالا آمده ام؟
(مهم نيست
من فقط پايين مي روم)
ساعت 3 فرداستخواب مي بينم
محتسب دنبال حافظ مي گردد
كات
ژان والژان با قرصي نان مي گريزد
كات
حافظ و ژان والژان نان و شراب شان را قسمت مي كنند
ساعت 2 فرداست قرار است كسي نيايد
مرتب مي شوم
به خودم صندلي تعارف مي كنم
آنوقت در آينه مي نشينم
ساعت 1 فرداستهمه چيز بهانه بود
هنوز دلشوره سطر اول با من است
كه اگر فردا بهار بيايد
(كه مي آيد)
و از تو بپرسد
(كه مي پرسد)
و تو نباشي
(كه نيستي)
من چقدر بي پاسخ مي مانم