نامه سرگشاده به تمام دوستان و آشنایان

سلام

در چند روز گذشته مخنثی ناجوانمرد به اسم من در وبلاگ دوستان عزیزم کامنت های شرم آور می گذارد و هرچه که در شان و شخصیت و تربیت خانوادگی خود اوست به عزیزانم می گوید.

به احترام دوستان خوبم رسما اعلام می کنم از امروز تا اطلاع ثانوی این وبلاگ به روز نمی شود و بنده دیگر در فضای کثیف مجازی یک سطر - حتی یک کلمه - نخواهم نوشت.

از سوادقریه + بهزاد باشوی نازنین + یاسین نمکچیان و چند عزیز دیگر که از این توطئه ناجوانمردانه پرده برداشته اند صمیمانه سپاسگزارم.

با عذر گناه ناکرده

ارادتمند

علیرضا بندری

آرتمیس دختر هارون

عجب چشایی داشت لا مصب!
باورم نمی شد یه فرشته از اون بالا بالاها راهشو کج کنه و بیاد جردن و یه نگاه بپاشه توی صورتم و کاری کنه که تموم شب به تیغ موکت بری فکر کنم و بعدش بر گرده همون بالا بالا ها و دیگه راهشو کج نکنه و نیاد جردن و نگاهشو نپاشه توی صورتم تا همه فالگیر های تهرون به دلقک گوشه فنجونم قاه قاه بخندن و من باز تموم شب به تیغ موکت بری فکر کنم.

عجب چشایی داشت لامصب!

یه ریزه فکر کن که اونهمه راه رو کوبیده باشی تا مصر و چشات گیج بزنه و کلئوپاترا بریزه تا صبح از چشات و عالم و آدم بهت تیکه بیان و تو تموم مصر رو یه نفس گریه کنی و اونوقت یکی بیاد و یه سینی طلا بذاره جلوت و درپوش رو که برداری سر بریده الهه پاکی رو ببینی و حالت از خودت و اونهمه راه و تیغ موکت بر و فنجون قهوه و دیزی و سنگک و ترشی و یه رمان نیمه کاره به اسم مریم دختر هارون به هم بخوره.

عجب چشایی داشت لامصب!

شک داشتم فرشته باشه و همین بود که بهش شک کردم که شک کنه به من که به همه دخترای جردن شک دارم که نکنه نگاه شون یهو بپاشه توی صورت یکی که کنج فنجون قهوه ش یه فرشته معصوم نشسته و به خاطر همین شک لعنتی نمی شد هیچ شبی رو بی کابوس تیغ موکت بری بخوابم و توی خواب یه فرشته نبینم که از اون بالا بالاها راهشو کج کرده که بیاد جردن و فالگیر های تهرون برای دلقک گوشه فنجونش زار زار گریه کنن.

عجب چشایی داشت لامصب!

فرشته هایی که توی خیابون جردن پرسه می زنن هرگز نمی فهمن که یکی یه خیابون اونطرفتر همینطور داره "غلط کردم" و "ببخشید" بالا می آره و نیگا می کنه به اون بالا بالاها که شاید یه فرشته بیاد که بلد باشه نگاهشو طوری بپاشه توی صورتش که همه فالگیر های تهرون سرگیجه بگیرن.

عجب چشایی داشت لامصب!
لامصب عجب چشایی داشت!

برای مصر  که سرزمین دیگران است

ساعت 12 فرداست

بهار همين فردا مي آيد و تو نيستي

ساعت 11 فرداست

اي كاش به او كه نمي شناختمش اعتماد مي كردم
(غريبه شانه بالا مي اندازد و با پلي در دستهايش دور مي شود)

ساعت 10 فرداست

حالا كه پل نيست
تازه مي فهمم رودخانه چه تنهايي وسيعي است

ساعت 9 فرداست

اتاق از تنهايي من مي ترسد
به او حق مي دهم در پياده رو ها پرسه بزند وسيگار بكشد

ساعت 8 فرداست

مرگي سر به راه مي آيد و با من دست مي دهد
(با من دوست مي شويد؟)

ساعت 7 فرداست

آقا ببخشيد
مي شود جنازه را به من هم نشان بدهيد؟
شايد بشناسمش

آه ببخشيد آقا
من او را نكشته ام

ساعت 6 فرداست

اتاقم هنوز برنگشته
نگران نيستم
مجسمه فردوسي را هم امروز دزديده اند
و يك داشمند را هم از شوروي سابق

ساعت 5 فرداست

اين مهرباني آذر ماه بانو هم براي خودش حكايتي دارد
فروردين نگاهش را بر سينه ام سنجاق مي كنم
و از سر بالايي اختياريه بالا مي روم
آذر ماه بانو!
اسفند دود كن براي خودت
اينجا دلقكي مي خواهد شب را با چهار پنج ستاره مفلوك
روشن كند

ساعت 4 فرداست

نردبان ها چقدر شبيه همند
از كدامشان بالا آمده ام؟
(مهم نيست
من فقط پايين مي روم)

ساعت 3 فرداست

خواب مي بينم
محتسب دنبال حافظ مي گردد
كات
ژان والژان با قرصي نان مي گريزد
كات
حافظ و ژان والژان نان و شراب شان را قسمت مي كنند

ساعت 2 فرداست

قرار است كسي نيايد
مرتب مي شوم
به خودم صندلي تعارف مي كنم
آنوقت در آينه مي نشينم

ساعت 1 فرداست

همه چيز بهانه بود
هنوز دلشوره سطر اول با من است
كه اگر فردا بهار بيايد
(كه مي آيد)
و از تو بپرسد
(كه مي پرسد)
و تو نباشي
(كه نيستي)
من چقدر بي پاسخ مي مانم