آخر
اول نمی شوم
ماتراتزی می رود توی شکم زین الدین
من اول نمی شوم
پیامک ها زودتر از من می رسندو من باز اول نمی شوم
نفس تنگی من هم برای خودش حکایتی دارد
این همه راه را یک نفس می دوم تا برای سربازان آتن خبر ببرم اما
این همه راه را یک نفس می دوم از قونیه تا بلخ
اینهمه راه را می دوم یک نفس از حبیب اللهی تا توحید
اینهمه راه را به سر می دوم که بی تو به سر نمی شود
ب
ا
ز
اول نمی شوم
تبریک تولد آخرین نفر از نسل فراعنه مصر گیر می کند وسط حروف سربی و
من اول نمی شوم
آخر از همه می رسد این قطار لعنتی که در کوپه آخر آن تو نشسته ای
آخر از همه می رسد این پیامک نارس
آخر از همه می رسد این هلوی کال بر درخت
آخر از همه می رسد این نوشدارو
آنقدر دیر که چشمهایم زنگ بزنند
که یخ بزند این کلمات
که بشکنم
که سهراب بمیرد
که بیست و هفتمین روز فروردین از تقویم رومیزی من قهر کند
که چرا
که چرا
که چرا
من هرگز اول نمی شوم
بانوی مغرور مصر