غمگین تر از این نمی شود نوشت


یکی از همین روزها به خانه برمی گردم

به ماه می گویم پشت در بماند

جایی نرود


تنهایی تمام عکس های دونفره را می بوسم

برای فنجان های دلتنگ دست تکان می دهم

پاهایم را برای صندلی ساده ای با احتمال تو جا می گذارم

برمی گردم و با ماه برمی گردم

از منجیل می گذرم

از امام زاده هاشم می گذرم

از کوچصفهان می گذرم

از مزارع چای می گذرم

بعد به کوچه شلوغ می رسم


تو همه اینها را در ماه می بینی

و ناگهان غمگین ترین دختر دنیا می شوی


گفته بودم

غمگین تر از این نمی شود نوشت

امشب را


روز دست هام رد خون ، روي شانه هام شوره زار

چشم هاي دوخته به سقف ، روي تخت نمره چهار


 روزنامه هاي باطله ،  سردبيرهاي نيمه جان

پشت ميله هاي تخت من ، چند ماه آزگار


از ستاره سركشيدنم، (هيچكس خبر نداشت)

تا دوباره قد كشيدنم ، روزهاي بي تو انتظار


مثل اين سرم كه مي رود ، قطره قطره مي روي

مثل لحظه هاي مردنم، مثل روزهاي اين بهار


روي تخت نمره چهار ، خواب هاي بي تو منجمد

لحظه هاي از تو مضطرب ، ايستگاه هاي بي قطار


برق مي زند نگاه تو ، نيستي همين بس است

لعنتي بزن بزن بزن ، آي ابر لعنتي ببار

این شکلش را ندیده بودم تا حالا

یعنی تکیه داده بودم

سر رفته بودم

ترک خورده بودم

اما ندیده بودمش از این دوردست

از اینجا که مثل یک پارک بزرگ است

اولش نیمکت دارد با سه ستاره بالای سرش

بعد که آه می کشد وارونه و به قول شاعر

آه از آن مست که با با مردم هشیار چه کرد

آخرش از اینجا دید ندارد

از همانجا که ایستاده ای نگاهش کن


اولش که نیمکت دارد مال تو

آنجا که مست با مردم هشیار داستان دارد مال من


آخرش هم مال هیچکس نباشد

آخر این تنهایی

اقیانوسی است که کشتی هایش را باد برده است


شب را گره زدم به خودم راه می روم

تا ماه می روم ...بله تا ماه می روم

"همواره عشق بی خبر از راه می رسد"

همواره من به صورت بی راه می روم

با شب برای دیدن تو از چهار راه

می پیچم و به آن ور دلخواه می روم


با کافه ها پیاده روی می کنی و من

هر شب کلافه تا ...


این قافیه ها تو را به من نمی رساند

فقط کنار و دریاکنار قافیه می شوند

درست مثل عشق

که دمشق را با همه زشتی هایش می نشاند روی انگشتر

انگشتر را می نشانی توی دست های کسی حوالی دریا کنار

کنار می آیی با کسی که از دریا لب می گیرد


یا لباب الالباب


امشب یک تکه از پرچم تو را پاره کردم

چپاندم توی دهانم

روبروی این بانوی جوان که با انگشت اشاره روی لب هایش صلیب کشیده است

مونترال را داغ می کشم

مکزیکوسیتی را سرد

سد می کشم آه را

کش می دهم خمیازه بعد از ظهر را تا جنوب این نقشه

هواپیما را شاد می کشم

تو را سنجاق می کنم کنار خودم

سرد می کشم

درد می کشم

خودم را جایی می کشم که توی این نقشه نباشد

توی تنهایی تو فرود نیایم

اخبار ساعت 14 را غمگین نکنم

تو را بیاورانم به دریا کنار و خودم نباشم

مرده باشم خودم

جایی پرسه بزنم توی اقیانوس بالای سرت

(که تو کمربند ایمنی را باز کنی . پشتی صندلی را به حالت اول دربیاوری)

...

تو را نمی دانم عزیزم

اما من به دنیا آمده ام

تا ماهیگیران پیر

دست خالی به خانه نروند

با من به کلماتی تازه می رسی

و من با تو به هر چه می خواهم

اما این قطار لعنتی به هیچ جا نمی رسد

/////

از من چیزی نمی ماند

جز همین پیراهن چهارخانه

همین تقویم خط خورده

و ترانه ای که فردا از لب دریا زمزمه می شود

////////////////////

به باران سلام کن

روبروی من بنشین

با این حقیقت ساده لج نکن

نه عزیزم

تو هیچوقت نمی توانی طعم چای شمال را فراموش کنی

من ته این فنجان منتظر نشسته ام

شور می زند دلم

شورش را در آورده

 شورشی شده

من سه نفرم

سه اسم تازه که وقتی به تو می رسند

من

می شوند 

 

ویرانه نمی خواهم این سرزمین را

مصر را آبادی یوسف می خواهم

و متنفرم از این پیراهن خونی که نابرادر ها به سینه ام سنجاق کرده اند

عزیز می خواهم تو را

باز آید به کنعان را می خواهم از فال حافظ

باد در موهای تو و پرچم در باد

تو را زیتونی می خواهم

شب را ستاره آلود

ماه را در زیبایی تو مغروقی که دست و پا می زند

تو را می خواهم با دو فنجان چای داغ

و گیسوانی که در دود توتون زیباتر می شود

شهر را غریبه می خواهم

ترانه را دربدر خیابان فردوسی

یعنی درست همانجا که می پیچی

و بعد قدم می زنی با من

تمام سنگفرش های این پایتخت پیر را

 

تو را اینگونه می خواهم محبوب من

هیچکس نباید تنهایی مرا کشف کند

وقتی چند کوچه آنطرفتر تو رویای مرا می بوسی

 

این کباب دونفره است

این دوربین تو را کنار من ثبت نمی کند

سرایدر به این فنجان تنهای روی میز شک می کند

 

تو از تمام زن های همسایه اینجاتری

این اسب جلوتر از این نمی رود آقای وزیر

این سرباز از اینهمه پیاده روی به نفس نفس افتاده است

یادش به خیر

راه می افتادیم از امام حسین تا آزادی که مرگ بر شاه بگوییم

باتوم دست تو بود

و من با دهان جراحی شده اسم کسی را نمی بردم

به این اسب دستور نده

نمی تواند از روی این مانع بپرد

و این سربازها که صف کشیده اند

فقط به خواب بعد از ظهر فکر می کنند

این بار هم حق با لوله تفنگ تو بود سردار

مات مانده ام کنار پنجره ای که به دیدن نمی رسد

کنار جاده ای که تو را دور می زند

کنار بارانی که در دوردست ها می بارد

و چشمهای مرا خیس می کند

 

این اسب جلوتر از این نمی رود آقای وزیر

همینجا می ایستد و آنقدر شیهه می کشد تا این بازی مسخره به هم بخورد

گل یا پوچ

بازی دنیا بازی

گل یا پوچ کودکی نیست

مشت ها که وا شن می بینی

گل توی دست هیچکی نیست


بازی داره تموم می شه

همبازی ها دارن می رن

برای چی خیره شدی

به مشتای خالی من؟


مشت گره کرده من

لایق وا شدن نبود

گلی که دنبالش بودی

توو مشت پوچ من نبود


یادش بخیر بچگیا

گذشته های تو و من

اونروزا که به سادگی

مشتای ما وا می شدن


حالا به هم دروغ می گن

همبازی های بی کلک

حتی شده پا می ذارن

رو حرمت نون و نمک


باید یه جور کنار بیای

با سوختنش با ساختنش

بازی همینه عشق من

گریه نداره باختنش

...

باور نمی کنم

این خنجر تو نیست

اما

این باور من است که خونچکان در پیاده روهای بی انتها راه می رود

از این بی بهانه تر نمی شود

گوشی را برداری و زنگ بزنی

به زنی که گوشش از حرفهای عاشقانه پر است

 

تو هر روز بی بهانه تر می شوی

مثل چشمهایت

که ترانه های عاشقانه می نویسند و

بی بهانه

تر

می شوند

اینجا دلی می ترکد

دستم به هیچ کاری نمی رود

شبیه پایی که حتی گاهی به خودت هم پا نمی دهم

مهم نیست این یقه کج بماند

و چپ نگاهت کنند اطرافیانی که هرگز تو را نمی فهمند

: از من به تمام ترانه ها

از من به تمام ترانه ها

فرشته بفرستید

نفس کم داریم

از اینهمه غریبه فقط حافظ شیرازی است که یک لیوان آب خنک می دهد دستت

و برای دل گرفته ات می زند زیر آواز

: تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده از گزند مباد

...

تهمت می زند

این گرگ را من نخورده ام

دروغ می گوید به خدا

(لطفا یکی بیاید دهان این چاه را ببندد)

من فقط می خواستم خودم را عزیزتر کنم

(: آقای قاضی! سوءتفاهم شده!این گرگ را من نخورده ام.این پیراهن خونی را هم نابرادرها به پرونده ام ضمیمه کرده اند)

 

به چشم هایت قسم که دروغ نمی گویم

 

اشک هایت را پاک کن برادر کوچکم بنیامین

فیلمی که می بینی "هندی" است

...

باید کنار بیایم

با اینهمه ندیدن

با اینهمه بوی قرمه سبزی که همیشه از خانه همسایه می آید

با اینهمه حوله که روی شوفاژ خشک می شوند

با اینهمه گام های یک نفره

در اینهمه هوای دونفره

و حتی این پیتزای فلورانسی که روی میز سرد می شود

ساده تر بگویم

وقتی نیستی دل این خانه کوچک می گیرد

و رفتگرها هر شب تنهایی مرا با خودشان می برند

...

این اشکها را جدی نگیر

دلشان که تنگ می شود می آیند

و بی خداحافظی هم می روند

روزها بی من شبیه یک صندلی خالی می آیند

اما نمی روند

همانجا روبروی تو قد می کشند

تا اشک بیاید و برود

تو از من چیز زیادی نمی دانی

حتی نمی دانی هر شب قطاری به نام تو از من می گذرد

هر روز هواپیمایی به نام تو در من فرود می آید

هر شب و روز زنی به نام تو در من راه می رود

تو حتی نمی دانی سیاره کوچکی را به نام تو کرده ام

که زنانی زیبا را به خشم می آورد

که صبحانه را در نیویورک می خورند

و کیف و کفش شان را در شانزه لیزه انتخاب می کنند

 

سلام بر مریم*سلام بر تو که در آسمان هشتم خانه داری*به راستی که ما شاعران را نیافریده ایم مگر اینکه به گل مریم سجده کنند*

 

این آیه های زمینی را به پیراهنت سنجاق کن

زمستان سرد است

...

مانكن هاي گچي

در دو سمت خيابان صف كشيده اند

تا ولي عصر برگردد

من به اينهمه مانكن مشكوكم

و حتي شك دارم كسي از راه برسد

شك دارم به نسيمي كه موهاي تو را

و خيال مرا

پريشان مي كند

به آفتابي كه در مي آيد

و مرا به ياد تو نمي آورد

به روزي كه ديدن ندارد

شنيدن ندارد

بوسيدن ندارد

به اين خيابان كسالت باري كه فقط بوي انتظار مي دهد

اللهم عجل لوليك الفرج والنصر والعافية

من به تمام اين مانكن هاي گچي مشكوكم

 

 

فقط قرار است تو بيايي

سيگاري بگيراني

و مرا در زلالي خود غرق كني

سابیر هاکا

سابیر هاکا

کرکره های ادبیات پایین است

تهران برای شعر دلش تنگ نمی شود

فعلا همین برادر کرد دوست داشتنی و دیگر هیچ!

http://www.sabeerhaka.blogfa.com/