یکی از همین روزها به خانه برمی گردم
به ماه می گویم پشت در بماند
جایی نرود
تنهایی تمام عکس های دونفره را می بوسم
برای فنجان های دلتنگ دست تکان می دهم
پاهایم را برای صندلی ساده ای با احتمال تو جا می گذارم
برمی گردم و با ماه برمی گردم
از منجیل می گذرم
از امام زاده هاشم می گذرم
از کوچصفهان می گذرم
از مزارع چای می گذرم
بعد به کوچه شلوغ می رسم
تو همه اینها را در ماه می بینی
و ناگهان غمگین ترین دختر دنیا می شوی
گفته بودم
غمگین تر از این نمی شود نوشت
امشب را
بانوی مغرور مصر