این بازی چهارنفره تمام نمی شود

تو حاکمی و من محکومی که در سیاه چال محبوس است

حکم همین خشت خامی بود که روی دیوار زندان کوچکم خشکش زد

حکم پیک نبود

اما تو پیک را بالا بردی تا به سلامتی قرمانروای مصر بنوشی

 

اقرا بسم ربک الذی خلق

بنوش به سلامتی خالق مصر

و آنکه نام تو را بر کتیبه نوشت و

نام مرا خط زد

 

خط خورده بودم از دفتر تو و حکم گشنیز بود

سبزی فروشی باز کرده بودیم در خیابان

و هی داد می زدیم

و هی باتوم می خوردیم

و هی خرطوم آن فیل پیر درازتر می شد

و هی وحی می شد آیه های زمینی از لب های تو

 

و پس از آن بود که حکم " دل " شد