آلزایمر
باید به یاد بیاوری. خدای من! این غیر ممکن است که این نقاشی قاب شده بر دیوار این آسایشگاه دورافتاده تو باشی محبوب من! من تو را با روشن ترین روزها و مهتابی ترین شب ها و آبی ترین آسمان ها به یاد می آورم و آن وقت تو مرا با هیچ چیز به خاطر نمی آوری؟
قرار نبود این سرنوشت ، تو را اینجوری بنویسد و اینطور بی رحمانه مرا از حافظه تو پاک کند.
گاهی می بینمت که می نشینی زیر سایه آن درخت نارون و آب پرتقال عصرگاهی ات را می نوشی. تو که چیزی به یاد نمی آوری اما من آن غروب لعنتی را خاطر دارم که برای چهارمین بار به دل آتش زدی تا خرده ریزهای زندگی ات را نجات بدهی که ناگهان سقف پایین آمد.
اصلا خوب است که تو هیچ چیز را به خاطر نمی آوری.من هم سعی می کنم فراموشش کنم.بعضی خاطره ها فقط آدم را اذیت می کنند.همین!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۲ ساعت 13:36 توسط علیرضا بندری
|
بانوی مغرور مصر