تو دريا بودي هميشه و اينجا بودي و موج مي زدي براي خودت

من براي خودم شعر مي نوشتم كنار درياي كف كرده

تو همينجا بودي كنار من

چمخاله بودي

سيگار نم كشيده مي كشيدم از تو بيرون

و بارون بارون بود و زمين ها تر مي شد

تر مي شد و ترتر مي شد و تو ترترين بودي و من نمي ديدم تو را

 

فرصت تمام اين موج ها كه من نديدم سوخت

من نبودم و تو كنار اين ساحل دراز كشيده بودي

دريا بودي و من نمي ديدمت

 

فكر كن

تو بايد مرا به ياد بياوري

نگاه كن به چشمهايم

به ناباوري هاي بي سر و پا

به سراپا

به من نگاه كن منم

اينجا كه تو را به ياد مي نويسم

زياد مي نويسم

كه چمخاله مي نويسم و از من آبي مي چكد

 

من قوطي فلزي زنگ زده هم كه باشم

تو مرا اينجا نوشته اي

بر ماسه هاي ساحل

 


 

در تو گوش خوابانده است

دريا گوشه اي كه كمي ان طرف تر از من

به تو فكر مي كند

 

من فلسطينم

من توحيدم

من انقلابم

اصلا من آغا محمد خان قاجارم

كه سر كريمخان با تو قرار دارد

نزديكي هاي كتابفروشي ثالث

من سوم شخص مفردم

سومين شخص مفردم

و اگر اجازه بدهيد خودم را معرفي كنم

آقايان

خانم ها

من يك عليرضاي دلتنگم

پياده رو مي برد مرا دست به دست

پابند مي شوم با عطر يك استكان چاي لاهيجان

باتوم مي خورم دوباره در همين خيابان ها

و پارك مي شود كسي دوبله در من

پارك مي كند مرا اينهمه نيمكت

چارك مي كند روده مرا

 

دروغ نگفتم به خدا

...

باور نمي كني

برگرد و دوباره از سر بخوان مرا

از سر كريم خان زند