اگه دنبال دوست می گردی منو اهلی کن...یک روباه

اهلی ترین شاعر این جا منم

شرح حال من همین چند تا جمله تکراری است که هر روز پایین تختم می نویسند

نوار دلتنگی های من هر روز همان ترانه قدیمی را پخش می کند

بدجوری سربه زیر شده ام

برعکس تو که روی تخت کناری

گاهی وحشیانه می زنی زیر آواز

و همه شهر را می کشانی اینجا

تا شرح پریشانی تو گوش کنند

سنگریزه

نه خاکستر می شوم

نه خاطره

از من تنها سنگریزه ای کوچک می ماند

توی کفش تو


دلواپس نباش.این فروردین که گذشت.بهار بعدی حتما لبخند می زنم.بی نقاب یا با نقاب ... حتی توی قاب عکس ... حالا مثل یک دختر خوب اشکهایت را پاک کن.قرار نیست سنگریزه ها هم آدم را به گریه بیندازند.

آخرین ...

زیر باران راه می روم

خیس نمی شوم

به خورشید خیره می شوم

چشمهایم نمی سوزد

دستم از دیوار این اتاق رد می شود

درد نمی کشم

تو نیستی

و کلاغی در من قارقار می کند



آقای دکتر!

لطفا بفرمایید این دستگاه ها را از بدنم باز کنند

بدجور بوی رفتن می دهم

ص...ل...ب

شب را گره زدم به خودم راه می روم

تا ماه می روم ...بله تا ماه می روم

"همواره عشق بی خبر از راه می رسد"

همواره من به صورت بی راه می روم

با شب برای دیدن تو از چهار راه

می پیچم و به آن ور دلخواه می روم


با کافه ها پیاده روی می کنی و من

هر شب کلافه تا ...


این قافیه ها تو را به من نمی رساند

فقط کنار و دریاکنار قافیه می شوند

درست مثل عشق

که دمشق را با همه زشتی هایش می نشاند روی انگشتر

انگشتر را می نشانی توی دست های کسی حوالی دریا کنار

کنار می آیی با کسی که از دریا لب می گیرد


یا لباب الالباب


امشب یک تکه از پرچم تو را پاره کردم

چپاندم توی دهانم

روبروی این بانوی جوان که با انگشت اشاره روی لب هایش صلیب کشیده است

...

این فیلم تکراری است

حالا تو شک نداری که من بالا می آورم توی سطل سفید اتاق

بعد پرستار می آید و گوشی تلفن را برمی دارد


: برات آزمایش نوشتم.تا صبح تحمل کن!


بعد تو روی صندلی جابجا می شوی و پفک زیر دندانت صدا می کند


خودم را از روی تخت پرتاب می کنم توی پیاده رو

در سکانس بعدی هواپیمایی در قلب من فرود می آید


این فیلم برای تو تکراری است

و برای کنترلچی پیر که روی صندلی خوابش برده است

تابوت

براي من

كه مي خواستم آنطرف زيبايي تو را ببينم

چه فرقي مي كند كجاي جهان مي رقصي

براي تو

كه مي خواهي آن طرف تنهايي من را ببيني

چه فرقي دارد كجاي دنيا خميازه مي كشم




روي اين مكعب غمگين فقط همين سه كلمه را نوشته اند

دستمال كاغذي نرمه

كشتي در اتوبا...

بهار هم برود پشت شيشه مي مانم

هميشه منتظر آن هميشه مي مانم


دير و زود دارد.سوخت و سوز هم دارد.از من پرچمي مانده كه در باد تكان نمي خورد و يك كشتي بادباني كوچك كه در بزرگراه چمران گرفتار توفان شده است.نه ... من مال خوب شدن و اين حرفها نيستم و فقط بدهكار مي شوم به تو كه حالم را مي پرسي.

این ترانه هنوز در باران خیس می خورد

تو با ستاره رفتی و

من موندم و چشمای خیس

عادت دارم به گم شدن

این بار اولم که نیست

 


 

ستاره مو بردی ولی

خورشیدو دستت ندادم

فقط یه بازنده بودی

اما شکستت ندادم

 

ستاره مو دزدیدی و

گفتی که یادگاریه

اما خودت خوب می دونی

این زخم تازه کاریه

 

ستاره هامو دزدیدی

گفتی که خورشید منی

اما توو این شبای سرد

خودت داری یخ می زنی

 

دل نگرون شب نباش

حال ستاره روبه راس

باز داره چشمک می زنه

به عاشقای آس و پاس

 

از اینهمه ستاره ها

قسمت من تاریکیه

همه دارن دروغ می گن

تو هم بگو کی به کیه ...

 



حالا که رفتنی شدی

هیچی نگو فقط برو



بعضی ها نمی دونن کی بیان و کی برن...بعضی ها مثل بارون امشب فقط بلدن آتیش بزنن...دستام نزدیک آسمونن ... ابر سر به راهی می شم خدایا...ابر سر به راهی می شم

از ابر تا باران

اومد و روی اسمم

یه خط قرمز کشید

چیزی نداشتم بگم

گریه به دادم رسید


گریه به دادم رسید

دارم ...

انگاری وقت رفتنه

سوت قطارو می شنوم

از کنار خنده هات یه شب

تا ته گریه می دوم


شک می کنم به این شب

شک می کنم به این ماه

دستاتو گم می کنم من

توو شلوغی های این ایستگاه ...


دورترها روی دیوار سلول بازداشتگاه "پل رومی" یه نوشته ذهنم رو برای چندین و چند سال اسیرکرد... فردا روز اعدام من است...دارم پاره می شوم...همین!

...

تاریخ هم باید یک چیزی در مایه های تو باشد

که عوض نمی شود

مثلا نمی شود به جای محمد تقی آشپززاده

سلطان گوش بخواباند در آشپزخانه

تا فرمول خوشمزه ترین تاس کباب را یاد بگیرد

اینطوری قاجاریه هم منقرض نمی شد یحتمل

تاریخ هم یک چیزی در مایه های تو باید باشد

که تکرار نمی شوی


از تاریخ متنفرم

که تحریف نمی شود

و نمی گذارد تو جایت را با من عوض کنی

و کنار بوته های چای

دلتنگم باشی

دنیای این روزای من

یک داستان کاملا غیر واقعی

 

این قصه می تواند واقعی نباشد اما من واقعیت دارم.من وسط این قصه راه می روم.نفس می کشم و آنقدر واقعی هستم که این سطرها را برایتان بنویسم.اما به شما حق می دهم که به صداقت این قصه شک کنید.

قرار ما همان ساعت و در همان کافه قدیمی بود.

هر یک از ما با یکی دو دقیقه اینطرف و آنطرف از راه رسید.هر کس پشت میزی نشست و خودش را تا آمدن رفقا سرگرم کرد.

من روزنامه ورق می زدم.یکی با کبریتش بازی می کرد و دیگری سیگاری آتش زد.

 

ما پشت همان میزها نشستیم تا شب هم با لباس مشکی وارد کافه شود.ما خودمان را در لباس هایمان مخفی کرده بودیم و کافه دار پیر در سکوتی دردناک – پشت سر هم - برای خودش قهوه تلخ سفارش می داد.

بسم الله الباران و الابر

السلام علیک یا دور الدور

... ، ...

تنهایی

این شکلش را ندیده بودم تا حالا

یعنی تکیه داده بودم

سر رفته بودم

ترک خورده بودم

اما ندیده بودمش از این دوردست

از اینجا که مثل یک پارک بزرگ است

اولش نیمکت دارد با سه ستاره بالای سرش

بعد که آه می کشد وارونه و به قول شاعر

آه از آن مست که با با مردم هشیار چه کرد

آخرش از اینجا دید ندارد

از همانجا که ایستاده ای نگاهش کن


اولش که نیمکت دارد مال تو

آنجا که مست با مردم هشیار داستان دارد مال من


آخرش هم مال هیچکس نباشد

آخر این تنهایی

اقیانوسی است که کشتی هایش را باد برده است


پانوشت:

تنهایی و همه چی خوبه ...تنهایی باهات چیکار کرده مرد...چه بلایی سرت آورده که فکر می کنی همه چی خوبه...وقتی نیست.


فصل باران نیست

همین دو تکه که از بودن تو دارم ...نه

دروغ گفتم چیزی نمانده از تو که ... ته

-کشیده هر چه که در آینه گذاشته بود

زنی شبیه تو اما دروغ گفتم  ... نه

دوباره از سر سطر آمدی نوشته شدی

چقدر هم به تو می آید این غزل...به به

دلم گرفته از اینجا که نقطه چین دارد

تو رفته ای  و کسی نیست پای پل اه اه


تو ایستاده ای آنجا که ... فصل باران نیست

برای یک غزل تازه می زنی له له