سمت غمگين جاده


جاده یعنی همین چند خط سفید کوتاه و بلند که مدام – مثل فصل ها – تکرار می شوند. یعنی یک خاطره که از فرط تکرار ، شنیدنش دیگر برای هیچکس جذابیتی ندارد.

ما دو نفر بودیم و جاده فقط یک نفر بود. جاده خیلی شبیه ما دو نفر بود.دلش می گرفت.صدایش خش برمی داشت.نگران می شد.خمیازه می کشید.گاهی از هیجان زیاد نفسش بند می آمد. من این طرف جاده بودم و تو آنطرف که من نمی دیدم. جاده اما طرف هیچ یک از ما نبود.دراز کشیده بود توی خودش و خواب می دید.

من درباره جاده ها خیلی حرف می زنم.اصلا گاهی کار و زندگی را تعطیل می کنم تا از زیر و بم جاده ها سر در بیاورم.خیلی به جاده ها فکر می کنم با اینکه می دانم جاده هرگز به من فکر نمی کند.

اگر فکر می کرد که کارم به اینجا نمی کشید.وسط اینهمه مکعب سنگی که بعضی ها به آسمان می روند و بعضی سینه های خود را به خاک چسبانده اند و بوی گلاب می دهند.

این طرف جاده که من بودم بوی وداع می آمد و آن طرف که تو ایستاده بودی بوی استقبال که من حس اش نمی کردم و از مسافران وصفش را شنیده بودم.

چاره ای نبود.یکی از ما باید طرف غمگین جاده را انتخاب می کرد.

نباید این حرف ها را می زدم.اما تنهایی سخت است.تحمل خیلی چیزها سخت است. سخت است سیاه پوشیده باشی و خط های سفید جاده چشم هایت را خط خطی کنند.وحشتناک تر اینکه به آن طرف جاده فکر کنی و مجبور باشی از دامان سیاه و بلند مرگ آویزان شوی تا برگ مرخصی ساعتی ات را امضا کند.

معصیت را خنده می اید ز استغفار ما



گاهی فراموش می کنیم. گاهی اصلاً به یاد نمی آوریم که فراموش کنیم. گاهی خودمان را به بی تفاوتی می زنیم و از کنار این همه تفاوت می گذریم. گاهی حتی حوصله اش نیست که دستمالی نمناک برداریم و برای این همه «خود» که خاک گرفته اند، دستی بالا کنیم. منتظر می نشینیم که باران بیاید و گرد و غبار برود. گاهی که باران نمی اید، غمگین می شویم و بر بخت بد خود نفرین می کنیم و اصلا یادمان می اید که دستمالی نمناک در گوشه ای از این خانه خاک می خورد.

همیشه فکر می کنیم که تمام فرصت های جهان از آن ماست. برای همین است که تمام پنجره ها را می بندیم تا بهار آن طرف شیشه ها حبس شود.

راه می رویم در تاریکی و چیزی از چراغ به یاد نمی آوریم، همینطور بی چتر و چراغ راه می رویم. یکدیگر را می ازاریم، بی آن که بدانیم. برای همین است که بی تفاوت از کنار هم می گذریم.

یاد آن چشم های بی گناه دل های ما را به آتش می کشد، اما گاهی گم می کنیم آن چشم ها را در قاب عکسی که خاک آلود است. دستمال نمناک، فرصت بزرگ ماست، فرصتی که در جایی از این خانه ی خاک آلود جا مانده است.

نمای اول

«گناه، گناه است. این کار شما فرق چندانی با دزدی ندارد.» حق داشت. فرق چندانی با دزدی نداشت. کمی شبیه زورگیری بود. در روز روشن می خواست جیبش را بزند. راننده ی تاکسی اما کاری به نرخ مصوب و به این حرف ها که مسیر هر روز من است و مگر مملکت قانون ندارد و شکایت می کنم نداشت. به داماد معتادش فکر می کرد که دختر و نوه هایش را به امان خدا رها کرده است، به قسط عقب افتاده ی خانه ی 40 متری و هزینه های کمرشکن مراسم چهلم مادرش و بدبختی هایی که از در و دیوار برایش می باریدند فکر می کرد. با خودش می گفت: «در این زمانه که کسی به کسی رحم نمی کند، باید همرنگ جماعت شد، وگرنه کلاه آدم پس معرکه می ماند. صبح تا شب دست خلایق توی جیب همدیگر است. اگر ما 100 تومان اضافه بگیریم، آسمان به زمین نمی اید. دل کی به حال من سوخته که من دلم به حال کسی بسوزد؟! روزی 10 هزار تومان خرج زلم زیمبوی خودشان می کنند. هزار تومان می دهند که بروند سینما یک فیلم بی سر و ته تماشا کنند، اما زورشان می اید 100 تومان کرایه بدهند. من هم آدمم. دلم نمی اید زن و بچه ام حسرت به دل بمانند. مگر 100 تومان ارزش این همه جنگ اعصاب را دارد؟»

100 تومان ارزش نداشت اما راننده همین پول بی ارزش را از جیب مسافر سرقت کرده بود. آن شب آسمان به زمین نیامد اما راننده ی تاکسی خوابش نبرد. آخرین جمله ی پیرمد ازاش می داد: «100 تومان را حلالت نمی کنم.» یاد حرف مرحوم مادرش افتاد. همیشه می گفت: «اگر نان حرام به این خانه بیاوری، برکت از در خانه بیرون می رود.» آن شب هر کاری که کرد، خوابش نبرد. معامله ی ابلهانه ای کرده بود. نمی توانست دنیا را با آن 100 تومانی بخرد، اما آخرتش را مفت فروخته بود.

نمای دوم

هر بار که اسم زالو را می شنید، حالش بد می شد. می گفت چندش آور است. در تمام عمرش زالو ندیده بود اما شک نداشت که این موجود، کریه ترین موجود عالم است.

«التماست می کنم، منصور خان! در حق ما برادری کن. این ماه دستم تنگ است. عروسی دخترم ...» چیزی نمی شنید انگار. روی کاغذ چند خطی نوشت و داد دست مرد که تقریباً از هوش رفته بود.

پدرش همیشه می گفت که پول، پول می آورد. پدرش خیلی پول داشت اما آن ها مثل پولدارها زندگی نمی کردند. از بوی شلغم پخته بدش می آمد اما هر روز مجبور بود تحملش کند، درست مثل کلمه ی زالو که هر روز به گوشش می خورد.

اهل محل به آن ها احترام نمی گذاشتند. پول پدرش هر روز پول می آورد و آن ها هر روز پولدارتر می شدند اما حسرت احترام، یک روز پدرش را از پا درآورد. چیز زیادی از آن روز یادش نمی آمد. فقط استکان های چای و ظرف های خرما یادش بود که مرتب پر و خالی می شدند.

شکلات یک میلیون تومانی را اولین بار در دخل پدرش دیده بود، همان شکلاتی که پدر با رضا و رغبت یک میلیون تومان فروخته بود و بعد از یک دقیقه خریده بود یک تومان! سال های سال بود که شکلات های یک میلیون تومانی خرید و فروش می کرد. اهل محل می گفتند که پولش را کرایه می دهد. ساده دل ها فکر می کردند تاجر شکلات است. یک صبح جمعه که به قفل حجره نزول، فوت می کرد تا کاسبی اش پررونق تر باشد، پیرزنی با چشم های خیس، نگاهش را دزدید.

نمای سوم

از دست هایش خون می چکید. جنازه ای کمی آن طرف تر افتاده بود، اما قسم می خورد که بی گناه است: «من کسی را نکشته ام.» از دوردست ها صدای خنده می آمد. با بیچارگی به آسمان نگاه می کرد. باور نمی کرد دستش به خون کسی آلوده شده باشد.

همه چیز از یک میهمانی ساده شروع شد. نشسته بودند دور هم و از سال های رفته حرف می زدند و این که هیچ چیز در دنیا شیرین تر از این نیست که در جمع رفقای قدیمی باشی و خوش بگذرانی. راست است که حرف حرف می آورد. آن شب ان قدر حرف تو حرف شد تا نوبت به قاسم رسید. قاسم تنها هم دوره ای قدیمی بود که در میهمانی آن شب نبود. نبودن قاسم، بازار غیبت را داغ کرده بود. اول از همه انگ بی معرفتی به پیشانی اش خورد و بعد حرف افتاد ه از همسرش می ترسد. دیگری معتقد بود که این روزها لولهنگش خیلی آب برمی دارد و جواب سلام کسی را نمی دهد. قاتل قصه ی ما پرید توی حرف رفقا و گفت: «من از قاسم خبر دارم. درگیر طلاق و طلاق کشی است. بعد از خیانت زنش دیگر نتوانست تحمل کند. اول می خواست خودش را بکشد اما به خاطر طفل کوچکش پشیمان شد. زنش ماجرای خیانت را انکار کرده و 500 سکه مهریه اش را اجرا گذاشته. قاسم گور ندارد که کفن داشته باشد. شاید همین روزها مجبور شویم که در زندان به ملاقاتش برویم. ...»

قاتل قصه ی ما یکریز حرف می زد، بی آن که بداند آبروی مؤمن، خون اوست. دیوانه وار با خودش حرف می زد و اصلاً یادش نمی آمد که کی و کجا دستش به خون آلوده شده است.

نمای چهارم

ترازوی آقا مظفر سرک دارد. این را همه ی اهل محل می دانند اما چاره چیست؟ نمی شود هر روز چهار کوچه ی طولانی را بکوبی و به بقالی حاج حیدر بروی، به خاطر یک قالب کره ونیم کیلو عدس!

آقا مظفر به حلال و حرام اعتقاد دارد، خودش که این طور می گوید. وقتی دانه های تسبیح را جابهجا می کند، زیر لب چیزی می گوید که اهل محل نمی شنوند. اهل محل از زیر لب حرف زدن او خسته شده اند و هر بار که فرصتی می شود و گپ وگفتی راه می افتد، از ترازوی سرک دار آقامظفر حرف می زنند. یک روز رشید به اهل محل که سری در کتاب دارد و چهار کلاس بیشتر از دیگران خوانده، شعر سعدی را مثال آورد که: «سه کس را شنیدم که غیبت رواست / از این درگذشتی چهارم خطاست» هرچه فکر کرد، اولی را یادش نیامد، اما ادامه داد: «دوم پرده ی بی حیایی متن / که خود می درد پرده ی خویشتن / سوم کج ترازوی ناراست خوی / ز فعل بدش هرچه دانی بگوی.» همه ی مشخصات درست بود. منظور سعدی، آقا مظفر خودمان بود که هم ترازویش کج بود و هم خلق و خوی خوشی نداشت. نه به خاطر آن که بالای سرش چسبانده بود که «از دادن نسیه و وجه دستی معذورم»، نه! به این خاطر که هیچ کس با لب خندان از بقالی اش بیرون نمی آمد. دیشب دیدمش. نشسته بود توی آفتاب رو، روی جعبه ی نوشابه و داشت دانه های تسبیح هزار دانه اش را جابه جا می کرد. زیر لب چیزی می گفت. صدایش را نشنیدم، اما با دیدن ترازویش خشکم زد. انگار شعله های جهنم از ترازوی آقامظفر زبانه می کشید.

نمای پنجم

اولین دروغ زندگی اش فراموش شدنی نبود. بار اولی بود که روزه می گرفت. سر سفره ی افطار پدر پیشانی اش را بوسید و یک اسکناس 500 تومانی تانخورده را از لای قرآن برداشت و گذاشت کنار بشقاب پنیر و سبزی! دروغ گفته بود. یکی دو ساعت مانده به افطار رفته بود سر یخچال، یک خوشه انگور، چند لیوان آب و ...

آن شب خوابش نبرد. یاد حرف های «آقا» افتاد که بالای منبر گفته بود: «جایگاه دروغگو قعر جهنم است.» از جهنم وحشت داشت. شنیده بود «مار غاشیه» در آن جا گناه کاران را عذاب می دهد. شنیده بود اهالی جهنم از دست مار غاشیه به اژدها پناه می برند. فکر آتش جهنم خواب را از چشم هایش می گرفت. تصمیم گرفت که فردا شب سر سفره ی افطار، از دروغ بزرگش پرده بردارد و اسکناس 500 تومانی را هم پس بدهد.

فردا شب جرأت اعتراف نداشت. فقط سعی می کرد نگاهش را از پدر و مادر بدزدد تا دروغ را در چشمانش نبینند. حالا آن دروغ کودکی، دیگر کوچک نبود. روز به روز قد می کشید و بزرگ و بزرگ تر می شد. خودش می گفت که بدون دروغ، کارش پیش نمی رود. به خاطر همین پشت سر هم دروغ می گفت اما باز هم کارش پیش نمی رفت. کم کم کارش از این حرف ها هم گذشت. دروغ برایش عادی شده بود. مزه ی یک خوشه انگور می داد و چند لیوان آب خنک!

یک شب در خواب، جهنم را دید. مار غاشیه را هم دید. به اژدها پناه برد، اما فایده ای نداشت. فریادی زد و از خواب پرید. باید می رفت. باید پدر را پیدا می کرد. باید اسکناس تا نخورده ی 500 تومانی را پس می داد. باید اعتراف می کرد. دم غروب، مردم شهر مردی را دیدند که آن قدر در باد دوید تا آتش گرفت.

نمای ششم

شعله های آتش از کشوی میز زبانه می کشید. می گفت که «اهل رشوه نیستم و فقط هدیه قبول می کنم.»

چند سالی بود که هدیه قبول می کرد. هر روز با بسته های اسکناس به خانه می رفت. کم کم زمین خرید، ویلا ساخت، صفرهای حساب بانکی اش، سال به سال زیادتر می شد. خودش را گول می زد. می گفت که «همه همین طوری زندگی می کنند، وگرنه هیچ کس نمی تواند با این آب باریکه ها چرخ سنگین زندگی را بچرخاند.»

راست نمی گفت. همسایه با همان حقوق به قول خودش بخور و نمیر، زندگی می کرد و آخ هم نمی گفت. همسایه، هر شب کنار سفره ی ساده اش می نشست و با آن نان و نوازش لبخند، روزگار می گذراند اما یک دیوار این طرف تر، مردی در بستر بی قراری می غلتید.

نزدیکی های صبح به مدد چند دیازپام 10، مرد بی قرار قصه ی ما خوابش برد. فردای آن روز چیز زیادی یادش نمی آمد. فقط سردی دستبند را هنوز بر دستش احساس می کرد. همسایه، خانه نداشت، زمین و ویلا هم نداشت اما نه در خواب و نه در بیداری، سردی دستبند را بر دستش احساس نکرد.

مرد با سرعت دیوانه واری می راند. خط های ممتد جاده او را می بردند. صدای «لا اله الا الله» از دوردست ها به گوش می رسید. احساس می کرد نعشی کف جاده افتاده است. توقف کرد. پیاده که شد، جسد خودش را دید که غرق خون... دیگر چیزی نمی دید. دکتر گوشی را با ناامیدی گذاشت روی سینه اش و آرام گفت: «تمام کرده!»

ای برده! هرچه بوده چه داری که پس دهی؟

اصلاً بیا و فرض کن امروز محشر است