شبنامه های گیج

این شعر با نامی آغاز می شود که ممنوع است

نشانی مزرعه چای را می دهم و از نامش می گذرم

همه جا پخش می شود

مثل شبنامه های کودتا

عطری که همه می شناسند

شعر همینجا لو می رود

پلیس روبروی همین شعر ماشه را می کشند

 

 

و می نویسم  م...

بعد می میرم

آقاي مفتش!

آهاي مفتش شش انگشتي!

آهاي امنيتي رسانه نما!

آهاي رفقاي سابق!

اينجا اسمش وبلاگه و يه وبگذر هم داره و يك چيزي به اسم آي پي هم هست كه نشون مي ده كي از كجا و چه جوري به آدم سر مي زنه

حرفم زياد نيست

فقط مي خواستم بگم اونقدر سرچ كن "عليرضا بندري و انتخابات" تا جفت چشمات در بياد...

همين آقاي مفتش!

راستی من تازه یونانی شدم

تازه آن چیزی که می دانی شدم

شعر قبلا بی در و پیکر نبود

یا اگر هم بود این دیگر نبود

در خیابان  شعر دودی می شود

شمس گاهی لنگرودی می شود

...

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود.برای خودم بیشتر از وبلاگم و از اینها بیشتر برای مملکتی که نوشتن در آن نفس جنایت است.دلم برای همه بدها تنگ شده... ما حافظه تاریخی نداریم و قرار نیست داشته باشیم انگار...