قط ... ار

دستاتو تکون می دی

خواب ستاره می پره

این قطار لعنتی یه شب

تو رو از اینجا می بره

لعنت به هر چی ریل ه

لعنت به هر چی ایستگاه ...

 

چند سطر از ترانه ای که دیر نوشتمش

کنار من نشستی بوی نیشابور می دادی

همین دو تکه که از بودن تو دارم ...نه

دروغ گفتم چیزی نمانده از تو که ... ته

-کشیده هر چه که در آینه گذاشته بود

زنی شبیه تو اما دروغ گفتم  ... نه

دوباره از سر سطر آمدی نوشته شدی

چقدر هم به تو می آید این غزل...به به

دلم گرفته از اینجا که نقطه چین دارد

تو رفته ای ای و کسی نیست پای پل اه اه

 سپید می شود اینجای شعر ...

پل را که نوشتی

به رودخانه ای فکر کن که جا مانده

دفتر نقاشی تو نیست جهان

من را هم جایی بکش

جایی که خیس باشم

بعد خورشیدی بکش که سردم نشود

تو شاعری

تو می توانی به نیچه دلداری بدهی

که از مرگ خدا اینقدر غمگین نباشد