با تو و جاده راه می روممن با پای پیاده و تو با قطار سریع السیر پراگ
تبم با هیچ پاشویه ای پایین نمی آید
دلش باران می خواهد که آن هم فقط در دوردست ها می بارد
کنار تو خوابم می برد
در آشپزخانه ای مجهول بیدار می شوم
تو مرزها را لی لی کنان لگد می کنی
به تخت شماره 339 که می رسی
امن یجیب می خوانی و کشک و بادمجان بالا می آوری
چقدر همه چیز عادی است
اما مادر
هر شب تمام دلتنگی اش را برایم پست می کند
آقای دکتر می گوید کم کم باید تخت را خالی کنی
بیرون تر از اینجا
مردمی که در پیاده رو راه می روند
سرهایشان را تکان می دهند و با صدای بلند می گویند
: این غیر ممکن است...نه ...امکان ندارد
تو خیلی خوب می دانی که همه چیز ممکن است
مثلا این که من به باران پراگ نرسم
و قطاری سریع السیر تخت دوست داشتنی م را خالی کند
...
مرا
به یخاطر می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن
کنند و ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو لبخند بزنی، و
این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی سر تا پای تو را
پوشانده بود.(روم ۴۸)





