آدم اینجا تنهاست

پرنده های بامعرفت به آشیانه های قدیمی خود سر می زنند اما دریغ از یک هم پرواز من که وبلاگش را به روز کرده باشد.
ما بی معرفتیم. مرام نداریم. حتی بلد نیستیم چیزی و کسی را در اوج رها کنیم. فقط سنگرها را ترک می کنیم و جنگ ها را می بازیم.
تنهایی بلاگفا را دوست داشته باشیم شاید اینجا همان راه خلاصی باشد.

پ.ن = اینجا به قتل کسی هم اعتراف کنی کسی کاری به کارت ندارد. آدم اینجا واقعا تنهاست.

خاورمیانه بی تو

دوباره این همه بغض شبانه ی بی تو
دوباره اینهمه خاورمیانه ی بی تو
دوباره ابر ، دوباره عزا ، دوباره کفن
دوباره جمعه کشی های بغض کرده ی من
رفیق خوب! صدای تگرگ می آید...
دوباره آخر این هفته ، مرگ می آید
دوباره این من و این وحشت میانسالی
دو استکان عرق و داریوش اقبالی
تو لعنتی ، تو نباید به یاد من باشی
کمم ، کمم ، تو نباید زیاد من باشی
خدا نخواست که من با تو همنشین باشم
و آفرید مرا تا که نقطه چین باشم
سه نقطه ای که به دیوار تکیه داده و بعد
سه نقطه ای که در این شعر فوق العاده و بعد
سه نقطه ای که همان شال طوسی ات را... بعد
سه نقطه ای که لباس عروسی ات را... بعد
سه نقطه ای که در آن حرف عاشقانه و بعد
سه نقطه ای که در آن گریه ی شبانه و بعد
سه نقطه ای که جنون و روانپزشکی و بعد
سه نقطه ای که همان مانتوی زرشکی و بعد
سه نقطه ای که همان خواب نیمه کاره و بعد
سه نقطه ای که شبیه تو و ستاره و بعد
سه نقطه ای که در آن انتظار ... و جان بکنم
سه نقطه ای که تو را دوست دار ... و جان بکنم

سه نقطه ای که نبودی سکوت شد بی تو
سه نقطه ای که منم ، آبسلوت شد بی تو

وقتی سدی شکسته دیدی
یادت باشد پطرس
 
چیزی است در مایه های چوپان دروغگو
که می خواهد به همه بقبولاند نیمرو غذای لذیذی است
پسرم
 
نگران قصه های کتاب درسی نباش
تمام می شوند
 
مثل مشق های خط خورده تمام می شوند

فقط یادت باشد
وقتی از مدرسه به خانه بر می گردی
و مي بيني مردی روی طناب می رقصد
کمی نگران باش
احتمالا یک جای جهان باید ترک خورده باشد

چیزی نپرسیداز من

من هیچ چیز نمی دانم

آقای بازجو!

نتي نيستم با تو برادر

خوني هم نيستم

اما شيري نبود آن دنداني كه افتاد

آقاي بازجو

من اسم هيچكس را به ياد نمي آورم

اجازه بده اين صفحه سفيد بماند

من هيچ چيز نمي دانم

 

آقاي بازجو!

به لبخند مرموز موناليزا نگاه كن

اگر چيزي سر درآوردي

آنوقت من تمام رازهاي سرزمينم را

براي تو فاش مي كنم

 

غمگین تر از این نمی شود نوشت


یکی از همین روزها به خانه برمی گردم

به ماه می گویم پشت در بماند

جایی نرود


تنهایی تمام عکس های دونفره را می بوسم

برای فنجان های دلتنگ دست تکان می دهم

پاهایم را برای صندلی ساده ای با احتمال تو جا می گذارم

برمی گردم و با ماه برمی گردم

از منجیل می گذرم

از امام زاده هاشم می گذرم

از کوچصفهان می گذرم

از مزارع چای می گذرم

بعد به کوچه شلوغ می رسم


تو همه اینها را در ماه می بینی

و ناگهان غمگین ترین دختر دنیا می شوی


گفته بودم

غمگین تر از این نمی شود نوشت

امشب را


روز دست هام رد خون ، روي شانه هام شوره زار

چشم هاي دوخته به سقف ، روي تخت نمره چهار


 روزنامه هاي باطله ،  سردبيرهاي نيمه جان

پشت ميله هاي تخت من ، چند ماه آزگار


از ستاره سركشيدنم، (هيچكس خبر نداشت)

تا دوباره قد كشيدنم ، روزهاي بي تو انتظار


مثل اين سرم كه مي رود ، قطره قطره مي روي

مثل لحظه هاي مردنم، مثل روزهاي اين بهار


روي تخت نمره چهار ، خواب هاي بي تو منجمد

لحظه هاي از تو مضطرب ، ايستگاه هاي بي قطار


برق مي زند نگاه تو ، نيستي همين بس است

لعنتي بزن بزن بزن ، آي ابر لعنتي ببار

این شکلش را ندیده بودم تا حالا

یعنی تکیه داده بودم

سر رفته بودم

ترک خورده بودم

اما ندیده بودمش از این دوردست

از اینجا که مثل یک پارک بزرگ است

اولش نیمکت دارد با سه ستاره بالای سرش

بعد که آه می کشد وارونه و به قول شاعر

آه از آن مست که با با مردم هشیار چه کرد

آخرش از اینجا دید ندارد

از همانجا که ایستاده ای نگاهش کن


اولش که نیمکت دارد مال تو

آنجا که مست با مردم هشیار داستان دارد مال من


آخرش هم مال هیچکس نباشد

آخر این تنهایی

اقیانوسی است که کشتی هایش را باد برده است


شب را گره زدم به خودم راه می روم

تا ماه می روم ...بله تا ماه می روم

"همواره عشق بی خبر از راه می رسد"

همواره من به صورت بی راه می روم

با شب برای دیدن تو از چهار راه

می پیچم و به آن ور دلخواه می روم


با کافه ها پیاده روی می کنی و من

هر شب کلافه تا ...


این قافیه ها تو را به من نمی رساند

فقط کنار و دریاکنار قافیه می شوند

درست مثل عشق

که دمشق را با همه زشتی هایش می نشاند روی انگشتر

انگشتر را می نشانی توی دست های کسی حوالی دریا کنار

کنار می آیی با کسی که از دریا لب می گیرد


یا لباب الالباب


امشب یک تکه از پرچم تو را پاره کردم

چپاندم توی دهانم

روبروی این بانوی جوان که با انگشت اشاره روی لب هایش صلیب کشیده است

مونترال را داغ می کشم

مکزیکوسیتی را سرد

سد می کشم آه را

کش می دهم خمیازه بعد از ظهر را تا جنوب این نقشه

هواپیما را شاد می کشم

تو را سنجاق می کنم کنار خودم

سرد می کشم

درد می کشم

خودم را جایی می کشم که توی این نقشه نباشد

توی تنهایی تو فرود نیایم

اخبار ساعت 14 را غمگین نکنم

تو را بیاورانم به دریا کنار و خودم نباشم

مرده باشم خودم

جایی پرسه بزنم توی اقیانوس بالای سرت

(که تو کمربند ایمنی را باز کنی . پشتی صندلی را به حالت اول دربیاوری)

...

تو را نمی دانم عزیزم

اما من به دنیا آمده ام

تا ماهیگیران پیر

دست خالی به خانه نروند

با من به کلماتی تازه می رسی

و من با تو به هر چه می خواهم

اما این قطار لعنتی به هیچ جا نمی رسد

/////

از من چیزی نمی ماند

جز همین پیراهن چهارخانه

همین تقویم خط خورده

و ترانه ای که فردا از لب دریا زمزمه می شود

////////////////////

به باران سلام کن

روبروی من بنشین

با این حقیقت ساده لج نکن

نه عزیزم

تو هیچوقت نمی توانی طعم چای شمال را فراموش کنی

من ته این فنجان منتظر نشسته ام