به هر کس بگویی کار آن ستاره کم
نور است که اشکت را درآورده
می خندد
هیچکس دستهای تو را نمی فهمد
نمی فهمد فنجان چای روبروی فنجان تو چرا لب پریده است
اینها فقط بلدند تو را با انگشت به هم نشان بدهند
تو را نمی بینند که توی شکم آن ابر حامله جا خوش کرده ای
وقتی اینجا نیستی
حتی این جاکلیدی هم بلد است چطور غمگینم کند
شاعر که نباشی تحمل همه این چیزها آسان است
بانوی مغرور مصر