هگمتانه غریب

 

یا ایتها النفس المطمئنة * ارجعی الی ربک راضیة مرضیة...

 

سربازها جلوتر می میرند

وزیر اول سرباز می شود و بعد می میرد

حالا از آن همه شط که جاری بود در اهواز

همین رنج عمیق مانده برای من

انگار کن بیست ساله ام

انکار کن از سی آنطرف تر نرفته ای تا حالا

همینجا دستی را بکش که در جا دور بزنی

دستی را بکش توی پیاده رو که سهم تو بود

دستم را بگیر که این قافیه خیلی خطرناک است

بوی مرگ می دهد

بوی ارجعی الی ربک می دهد

همین که اینجا باشی خوب است

این شعر با صدای شاعر شنیدن دارد

دیدی چه سرنوشت بدی دارد مردن

وقتی می پرد توی بغلم

و

از هوش می رود

 

خودم دیدمش که داشت پنجره های شهرک اکباتان را می شست.تو ندیدی؟ اکباتان را ندیدی وقتی اشک می ریخت.لعنتی حرف بزن.ندیدی؟

 

چنین گفت زرتشت

و

مرد

همیشه مژده باران سبز شالی هاست

از راه که رسیده باشی

می فهمی دیر یعنی کدام یکی از ما که نشسته ایم پشت میز این کافه و قهوه می نوشیم

دیر می فهمی کدام یکی از ما نشسته ایم

کدام یکی دارد قهوه ات را سرو می کند

دیر به این می گویند که قطار رفته باشد

که تو دستت به ماه بند نباشد

که دفتر جلد نارنجی عقایدت تو را یاد من بیندازد

که دیر آمده ام توی این کافه

وقتی همه در خانه نشسته اند و چای می نوشند

شعر "رسول" را زمزمه می کنم و برمی گردم از اینهمه دیر

ماه در بالای قهوه خانه ها خون آلود است

چند شعرک از یک بچه بد به اسم علیرضا بندری که دوستی به اسم رسول یونان دارد

با احترام به رسول یونان که در شعر "ما چهاردیوانه بودیم" دبوانه اهل "دورگنل" ش بودم.
 
راز نیست

اما نمی گویم

حتی اگر "دوستت دارم"

کپک بزند روی لبهایم

راز نیست

اما می پوشم

پیراهنی را که بی من به ملاقات تو آمده بود

////////////////

 

نمي شود كه تو باشي و من اين سنگفرش ها را تنها قدم بزنم

از حبيب اللهي تا توحيد

حبيب من بودي

و اين را تمام سنگفرش ها مي دانستند

و تنها بودي

خدا بودي

و پرستش شايسته تو بود

اما نمي شد به اين سنگفرش ها دروغ گفت

بادها مي دانند

اين سايه كه پشت سر من راه مي رود

عطر زنانه توست

و  من اين باراني را كه مي بارد  فقط از چشم تو مي بينم

و اين چهار راه گيج را ...

 

نه نمي شود به اين چهار راه  اعتماد كرد

مي ترسم يك شب در اين خيابان هاي بي پايان

دستهاي روشن تو را گم كنم

////////////////////////

 

ستاره به ماهی چشمک می زند که حواسش پرت آسمان است

پروانه می نشیند روی گل مصنوعی

سنجاقک به قاب روی دیوار سنجاق می شود

نامردها قانون طبیعت را دستکاری کرده اند

 

 

در این روزگار غریب

فقط من باورکردنی بودم و لبهای تو

روبروی تو قد می کشم

و جهان را  می بوسم

 /////////////////////////////

در ابتدای این قصه اتفاق مهمی می افتد

از همان ها که معمولا در پایان تمام قصه ها رخ می دهد

پلنگی با ماه عکس یادگاری می گیرد

 

(این با منطق داستانی جور درنمی آید)

 

من می ترسم

نگرانم که این قصه را باور نکنی

و پلنگی تنها

در رویای ماه بلند

پایان این قصه را تلخ کند

/////////////////////////////

 

عشق رسوایی می آورد

این را همیشه مادرم می گفت

عاشق کور است

این را پدرم می گفت و دود سیگارش را می بلعید

حالا که این کلمات را می نویسم

می دانم

هر کس به چشمهای تو نگاه کند

راز مرا می فهمد

//////////////////////////

 

اینکه تو منتطر این کلمات باشی

و بلرزد

دلت

 دستت

خوب است

اینکه باران نبارد

اما تو مهربان باشی

و قطره های ناپیدا را در گوشم زمزمه کنی خوب است

 

اما زیباتر لرزش دل و دستی است که این کلمات را برای تو می نویسد

می دانم

خدا زمین  و آسمان را در شش روز آفرید

تا روز هفتم را به زیبایی تو فکر کند

////////////////////////////////

 

 

همه چيز خوب است

حتي قفل هم ديگر با كليد خانه ام لج نمي كند

باران نمي بارد

غروب اخمش را نشانم نمي دهد

نسكافه را با ولع سر مي كشم

بي آنكه شكر در فنجان بماسد

پياده رو با من مهربان است

انگار با رنگين كمان چشم تو در سرزمين ديگري فرود آمدم

به گلفروشي مي روم

يك شاخه گل مريم مي خرم

و به خودم تقديم مي كنم

همه چيز خوب است

اما گاهي نگران دلتنگي ام مي شوم

كه تنها در خيابان ها قدم مي زند و

و سيگار مي كشد

 ////////////////////////

 

باید این شعر را قبلا هم شنیده باشم

چشم همان است

و چشمه ای که آنسوتر می جوشد همان

شاعر به توصیف غروب که می رسد

کاغذ خیس می شود

پنجره همان است

و تک درختی که آنسوتر است همان

اینجا سکوت کرده و فقط همین نقطه چین را نوشته است

حسی مبهم به سراغ آدم می آید

اعتراف همان است

و کلماتی که نمی بینی همان

 

و تو ای مریم - خواهر هارون - ...

این نقطه چین همان است

و این اعتراف همان

این آیه همان است که همانجا کنار چشمه

آنسوتر از تک درخت

بر من نازل شده است

///////////////////////

 

در این تاریکخانه می ترسم

برعکس می شوم

واگن ها با خود سیاهی می آورند

و من در این ایستگاه متروک به تو فکر می کنم

 

در این تاریکخانه

نگاه می کنم به عکس تو

و از این شب می گذرم

/////////////////////////////

 

همانجایی که ایستاده ای بمان

مغرور و آرام

کنار آنهمه شگفتی

روبروی جهان

که نام کوچک توست

نه

من غول زیبای تو نیستم

نه آنتونیوس

نه پوئمتیوس

شاید جهانگردی تنها که به کشف زیبایی تو آمده است

//////////////////////////////////

 

به پرنده نگو كجا بنشيند

نگو اينجا مرز مصر و ناكجاست

نه پاسپورت مي خواهد نه ويزا

نگو كجا مي پري

نگو ايست

پرنده روي اجاق گاز هم كه باشد پرنده است

تنها بخواه

كه براي تو آواز بخواند

پرنده شنيدني است

////////////////////////

 

به این کشتی های بی بادبان شک کن

به ماه شک کن که مرا به یاد تو نمی آورد

نگاهت را بدزد از اینهمه ستاره چشمک زن

بین تمام قصه ها فقط یکی باورکردنی است

آنقدر دوستت دارم

که اگر بخواهی

از این همه آمدن برمی گردم

و یک ایستگاه مانده به تو

از قطار پیاده می شوم

////////////////////////

 


به چشم هاي تو كه مي رسم

بودايي در من نيايش مي كند

به ابروي تو كه نگاه مي كنم

عابدي در محراب مي نشيند

 

 

به دستهاي تو كه فكر مي كنم

پيغمبري در چشمهاي من ظهور مي كند

 

زيبايي تو ويرانم مي كند

و هزار سال ديگر كه توريست ها به خرابه هاي من مي آيند

فنجان قهوه خود را با روياي نگاه زني مي نوشند

كه نيست