جامانده از دیروز

واژه ها پشت هم قطار شدند

باز یک شعر خنده دار شدند

خانه طنز نیز دایر  شد

طنزها خانواده دار شدند

شاعری از ستاره صحبت کرد

شعرهایش ستاره دار شدند

وقتی افتاد فتنه ای در شام

فتنه گر ها همه قطار شدند

چند باتوم به دست بی سر و پا

صبح فرداش ، تیمسار شدند

...

اتوبوسی به ایستگاه رسید

خس و خاشاک ها سوار شدند

 

 

چند سطر از یاد رفته از خاطره ای که هرگز از یاد نمی رود.همین!

ورزقان کمک می خواهد

هوا سرد است

آن مرد با اسب می آید اما دیر

آنقدر دیر که کودک در چادر یخ می زند

در چادر شب یخ می زند مادرش

بعد یخ می زنند اهالی آبادی "گمیش آباد"

بعد یخ می زنند کلمات توی دهانم

بیت بیت می ریزند از گوشه لبها

این حرف ها برای تو خانه نمی شود آقا صفر

این محرم را باید زنجیر چرخ ببندی به پاهای خسته "کوکب"

امسال ملت همیشه در صحنه نیستند

رفته اند گل بچینند و گلاب بیاورند

رفته اند حرم امیر شما مومنین را نونوار کنند

رفته اند بیعت کنند

 

یقه کاپشنت را بالاتر بیاور

دود سیگارت را فوت کن توی چشم خورشید بی رمق پاییز

به قول "سید"

لطفا بمیر

تا ما برای تو گریه کنیم

 

...

مردم ارسباران شعر نمی خوان...کمک می خوان...اینو می فهمی آقای مایکوفسکی؟ ... شعورت به این حرفا می رسه خانم شیمبورسکا؟ ... می فهمی وقتی حافظه یه ملت شهید پرور پاک می شه ، بچه های کوچیک توی چادرها یخ می زنن؟ هستی یا نه؟ این روزا یه گلریزوون غریب توی راهه... با شمام...با یه چاه که علی رو یادشه...با خودمم اصلن...دارم با خودم حرف می زنم...ببخشید