... و باز امیر رضا واعظ آشتیانی
اما یک نفر همیشه به اینجا سر می زند. این را من نمی گویم.یک نفر که اسم خودش را مرتب در گوگل جستجو می کند تا بداند چه کسی مجیزش را گفته تا مثل سلطان قاجار از خودش خوشش بیاید.
امیر رضا واعظ آشتیانی را می گویم.خودشیفته ای که به این باور رسیده که مهندس زمان است و ید بیضا دارد و دم عیسا و هنر مدیریت را فوت آب است وبرای خودش سری بین سرها در آورده است.
این سطرها را برای یک نفر می نویسم و دیگران می توانند نخوانده آن ضربدر بالای صفحه را کلیک کنند. اینها را برای تو می نویسم که از صندلی سبز شورای شهر به چمن سبز آمدی تا به آرزوی دیرینه ات برسی.
می دانی که می دانم چه آرزویی داری.تو عاشق تیتری.دلت می خواهد هر روز از تمام ستون های روزنامه ها بالا بروی و برای هواداران سینه چاک دست تکان بدهی.دلت می خواهد فلاش عکاسان مطبوعات رنگ صورتت را عوض کند. دوست داری همه حنجره ها یک صدا اسمت را فریاد بزنند. در شرکت شهرک های صنعتی فقط "حامد" برایت هورا می کشید و چند کارمند بینوای دیگر که چاره ای جز مجیزگویی نداشتند اما در استقلال خیلی ها که غریبه بودند برایت کف می زدند و زنده باد می گفتند.
حالا همان غریبه ها به خونت نشسته اند. قبول کن این بار به زمین سفت رسیده ای و راه فرار نداری.اگر هنوز از تتمه هنر مدیریتت چیزی مانده جل و پلاست را جمع کن و با سرعت برق و باد با ساختمان باشگاه استقلال وداع کن. اینجا شرکت شهرک های صنعتی نیست و هواداران از تو حقوق نمی گیرند که به اجبار حرفهای تلخت را تحمل کنند.
راستی می بینی خدا چقدر بزرگ است؟ می بینی همیشه جای حق می نشیند؟می بینی باید با آنهمه ادعای زهد و پرهیز در جایگاه ویژه بنشینی و فحش خواهر و مادر بشنوی؟ می بینی سر پیری باید " حیا " کنی و خیلی چیزها را "رها" کنی؟ می بینی کار شهرت طلبی تو به کجا کشید؟
تو تمام شده ای. این را قبول کن که حتی راه برگشت هم نداری.واعظ آشتیانی فقط به این درد می خورد که در سراشیبی زندگی - نوه ها و نتیجه ها - را جمع کند و از افتخارات دوران میانسال بگوید.
البته اگر انصاف داشته باشد و دروغ نگوید.
بانوی مغرور مصر