کفر گفتم

همه جا فریاد کشیدم

خدا نیست!

و خدا

از قعر مغاکی داغ

زنی آفرید

آن سان

که به تماشایش

حتی کوه

رنگ پریده

می لرزد

و خدا گفت

عاشقش خواهی بود

خدا

دست ها را به هم مالید

شاد

خندید

حالا کجایش را دیده ای ولادیمیر!

و به او شوهری داد

از گوشت و پوست و استخوان

و به پیانو آهنگی انسانی داد

تا هیچکس

هیچوقت

از لبانم نشنود

نامش را

این روزها این شعر "ولادیمیر" کمی آرامم می کند و رمانی که هنوز آخرهایش در دست الهام است و ننوشته مانده است. می ترسم . مثل مادر از تاریکی و مثل تمام یوزپلنگانی که با من دویده اند. می ترسم این رمان "تمام ناتمام" مرا همه جا  جار  بزند. می ترسم در لابلای سطرها تماشایش کنند اینهمه مجسمه سیمانی که در بندر مصر من پهلو گرفته اند.حس این روزهایم خیلی عجیب است . همه چیز بوی نسکافه و آشتی و بستنی می دهد اما سایه های سیاه تمام شبم را حلق آویز می کنند و خنده زنی که می پاشد توی صورت دیگران نفسم را بند می آورد. هنوز مصر زیباست و زیباتر از هر زیبایی که من دیده ام.  اما ... سرزمین دیگران است.همین!