آرتمیس دختر هارون
باورم نمی شد یه فرشته از اون بالا بالاها راهشو کج کنه و بیاد جردن و یه نگاه بپاشه توی صورتم و کاری کنه که تموم شب به تیغ موکت بری فکر کنم و بعدش بر گرده همون بالا بالا ها و دیگه راهشو کج نکنه و نیاد جردن و نگاهشو نپاشه توی صورتم تا همه فالگیر های تهرون به دلقک گوشه فنجونم قاه قاه بخندن و من باز تموم شب به تیغ موکت بری فکر کنم.
عجب چشایی داشت لامصب!
یه ریزه فکر کن که اونهمه راه رو کوبیده باشی تا مصر و چشات گیج بزنه و کلئوپاترا بریزه تا صبح از چشات و عالم و آدم بهت تیکه بیان و تو تموم مصر رو یه نفس گریه کنی و اونوقت یکی بیاد و یه سینی طلا بذاره جلوت و درپوش رو که برداری سر بریده الهه پاکی رو ببینی و حالت از خودت و اونهمه راه و تیغ موکت بر و فنجون قهوه و دیزی و سنگک و ترشی و یه رمان نیمه کاره به اسم مریم دختر هارون به هم بخوره.
عجب چشایی داشت لامصب!
شک داشتم فرشته باشه و همین بود که بهش شک کردم که شک کنه به من که به همه دخترای جردن شک دارم که نکنه نگاه شون یهو بپاشه توی صورت یکی که کنج فنجون قهوه ش یه فرشته معصوم نشسته و به خاطر همین شک لعنتی نمی شد هیچ شبی رو بی کابوس تیغ موکت بری بخوابم و توی خواب یه فرشته نبینم که از اون بالا بالاها راهشو کج کرده که بیاد جردن و فالگیر های تهرون برای دلقک گوشه فنجونش زار زار گریه کنن.
عجب چشایی داشت لامصب!
فرشته هایی که توی خیابون جردن پرسه می زنن هرگز نمی فهمن که یکی یه خیابون اونطرفتر همینطور داره "غلط کردم" و "ببخشید" بالا می آره و نیگا می کنه به اون بالا بالاها که شاید یه فرشته بیاد که بلد باشه نگاهشو طوری بپاشه توی صورتش که همه فالگیر های تهرون سرگیجه بگیرن.
عجب چشایی داشت لامصب!
لامصب عجب چشایی داشت!
بانوی مغرور مصر