جاده یعنی همین چند خط سفید کوتاه و بلند که مدام – مثل فصل ها – تکرار می شوند. یعنی یک خاطره که از فرط تکرار ، شنیدنش دیگر برای هیچکس جذابیتی ندارد.

ما دو نفر بودیم و جاده فقط یک نفر بود. جاده خیلی شبیه ما دو نفر بود.دلش می گرفت.صدایش خش برمی داشت.نگران می شد.خمیازه می کشید.گاهی از هیجان زیاد نفسش بند می آمد. من این طرف جاده بودم و تو آنطرف که من نمی دیدم. جاده اما طرف هیچ یک از ما نبود.دراز کشیده بود توی خودش و خواب می دید.

من درباره جاده ها خیلی حرف می زنم.اصلا گاهی کار و زندگی را تعطیل می کنم تا از زیر و بم جاده ها سر در بیاورم.خیلی به جاده ها فکر می کنم با اینکه می دانم جاده هرگز به من فکر نمی کند.

اگر فکر می کرد که کارم به اینجا نمی کشید.وسط اینهمه مکعب سنگی که بعضی ها به آسمان می روند و بعضی سینه های خود را به خاک چسبانده اند و بوی گلاب می دهند.

این طرف جاده که من بودم بوی وداع می آمد و آن طرف که تو ایستاده بودی بوی استقبال که من حس اش نمی کردم و از مسافران وصفش را شنیده بودم.

چاره ای نبود.یکی از ما باید طرف غمگین جاده را انتخاب می کرد.

نباید این حرف ها را می زدم.اما تنهایی سخت است.تحمل خیلی چیزها سخت است. سخت است سیاه پوشیده باشی و خط های سفید جاده چشم هایت را خط خطی کنند.وحشتناک تر اینکه به آن طرف جاده فکر کنی و مجبور باشی از دامان سیاه و بلند مرگ آویزان شوی تا برگ مرخصی ساعتی ات را امضا کند.