در فالتان غير از خوشي چيزي نداريد

فال شما فال است

پاييزي نداريد

عشق آبروريزي اگر باشد

                                        شماها

كاري به غير از آبروريزي نداريد

گيرم كه از آيينه برگشتيد و حالا

در چشمتان جز معرفت چيزي نداريد

اما ببخشيد - از كجا بايد بدانم - در دست هاتان خنجر تيزي نداريد؟!

با اينهمه حيف است مولانا نباشم


...

در شهرتان يك شمس تبريزي نداريد؟