یک داستان کاملا غیر واقعی

 

این قصه می تواند واقعی نباشد اما من واقعیت دارم.من وسط این قصه راه می روم.نفس می کشم و آنقدر واقعی هستم که این سطرها را برایتان بنویسم.اما به شما حق می دهم که به صداقت این قصه شک کنید.

قرار ما همان ساعت و در همان کافه قدیمی بود.

هر یک از ما با یکی دو دقیقه اینطرف و آنطرف از راه رسید.هر کس پشت میزی نشست و خودش را تا آمدن رفقا سرگرم کرد.

من روزنامه ورق می زدم.یکی با کبریتش بازی می کرد و دیگری سیگاری آتش زد.

 

ما پشت همان میزها نشستیم تا شب هم با لباس مشکی وارد کافه شود.ما خودمان را در لباس هایمان مخفی کرده بودیم و کافه دار پیر در سکوتی دردناک – پشت سر هم - برای خودش قهوه تلخ سفارش می داد.