انگاری وقت رفتنه

سوت قطارو می شنوم

از کنار خنده هات یه شب

تا ته گریه می دوم


شک می کنم به این شب

شک می کنم به این ماه

دستاتو گم می کنم من

توو شلوغی های این ایستگاه ...


دورترها روی دیوار سلول بازداشتگاه "پل رومی" یه نوشته ذهنم رو برای چندین و چند سال اسیرکرد... فردا روز اعدام من است...دارم پاره می شوم...همین!