من يك مسافر ...م
چشم هاي دوخته به سقف ، روي تخت نمره چهار
روزنامه هاي باطله ، سردبيرهاي نيمه جان
پشت ميله هاي تخت من ، چند ماه آزگار
از ستاره سركشيدنم، (هيچكس خبر نداشت)
تا دوباره قد كشيدنم ، روزهاي بي تو انتظار
مثل اين سرم كه مي رود ، قطره قطره مي روي
مثل لحظه هاي مردنم، مثل روزهاي اين بهار
روي تخت نمره چهار ، خواب هاي بي تو منجمد
لحظه هاي از تو مضطرب ، ايستگاه هاي بي قطار
برق مي زند نگاه تو ، نيستي همين بس است
لعنتي بزن بزن بزن ، آي ابر لعنتي ببار
سيگارهاي بي اجازه و آرزوهاي اجازه دار كنار هم دود مي شوند.تو اينها را نمي فهمي.چقدر خوب است توي مجلس ترحيم براي بازي فردا نقشه بكشي.يكي اينجا دارد مي سپارد جان چون قبلا سپرده دل ...
فقط وقتي كه مي روي
اين پرده را كنار بزن
مي خواهم ماه را بميرم
قرار نبود ديگه اينجا چيزي بنويسم.اما باور كن سخت است.سخت است روي برجك ديده باني فقط رقص پرچم ها را تماشا كني و بغضت نتركد...همين!
بانوی مغرور مصر