صندلي خالي از من
به آرش كه گفت " لااقل قبلش بهم بگو چي داره مي شه.پلكاتو كه مي تونم ببندم.مي فهمي عليرضا؟ مي فهمي نگراني با كلماتم مهربون من چيكار كرده؟ چرا نمي خندي لعنتي؟
خيلي نبايد چيز ترسناكي باشد
آنقدر ترسناك كه اينهمه را بكوبي از "دبستان" تا اينجا
تا اينجا كه چراغ هايش هميشه روشن است
و دربان هاي بازنشسته يادشان نمي آيد كليدها را كجا گذاشته اند
نمي شود كه تو باشي
اما من اينهمه له له بزنم براي باران
تنهايي از گلويت پايين نمي رود آنهمه ابر بالاي سرت
از گلويم پايين نمي رود تنهايي
هر وقت دلت خواست بيا
مثلا قبل از سپيده كه تكليف چيزي روشن نيست
يا بعد از غروب كه بساط چاي روبراه است
تو خيلي قوي هستي عزيزم
باور كن چيز ترسناكي نيست
يك صندلي خالي كه اينهمه ترس ندارد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 12:19 توسط علیرضا بندری
|
بانوی مغرور مصر