به باد لبخند زد. به ابر خندید. به دیگران تشر زد که چیزی نگویند که تو را غصه دار کند. چمدانت را بست. تو خندیدی و از زیر قرآن رد شدی. به درگاه در تکیه داد و زیر لب وردی خواند.

کشان کشان بغضش را تا پای کامپیوتر قدیمی آورد. نوشت تو رفته ای. نوشتم: فرشته حق نگهدارش باد.


گریه دیگر امانش نمی داد.