در پياده روها قدم مي زنم

از توي كافه سر در مي آورم

با تو مي نشينم و چاي مي نوشم

با تو قدم مي زنم در پياده روها

با تو مي نشينم توي كافه ها

با تو سوار هواپيما مي شوم

با تو از كوپه اين قطار قديمي دست تكان مي دهم

(براي كساني كه به بدرقه ما نيامده اند)

با تو طولاني ترين خيابان پايتخت را پايين و بالا مي روم

با تو آخرين ترانه "شهيار" را مي شنوم

با تو سرازير مي شوم از "دربند"

با تو رويا مي بينم در "اوين"

با تو درد مي كشم همه دندان هايم را

با تو كشيده مي خورم روبروي "دانشگاه تهران"

با تو حدس مي زنم آخر تمام فيلم هاي هندي را

با تو توي شهربازي تاب مي خورم

با تو توي "نشر چشمه" كتاب مي خرم

با تو توي پارك هاي شهر عكس مي گيرم


اما دير كه مي شود بايد برگردم

بايد برگردم توي خودم