این اسب جلوتر از این نمی رود آقای وزیر
این سرباز از اینهمه پیاده روی به نفس نفس افتاده است
یادش به خیر
راه می افتادیم از امام حسین تا آزادی که مرگ بر شاه بگوییم
باتوم دست تو بود
و من با دهان جراحی شده اسم کسی را نمی بردم
به این اسب دستور نده
نمی تواند از روی این مانع بپرد
و این سربازها که صف کشیده اند
فقط به خواب بعد از ظهر فکر می کنند
این بار هم حق با لوله تفنگ تو بود سردار
مات مانده ام کنار پنجره ای که به دیدن نمی رسد
کنار جاده ای که تو را دور می زند
کنار بارانی که در دوردست ها می بارد
و چشمهای مرا خیس می کند
این اسب جلوتر از این نمی رود آقای وزیر
همینجا می ایستد و آنقدر شیهه می کشد تا این بازی مسخره به هم بخورد
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 13:54 توسط علیرضا بندری
|
بانوی مغرور مصر