با من به کلماتی تازه می رسی

و من با تو به هر چه می خواهم

اما این قطار لعنتی به هیچ جا نمی رسد

/////

از من چیزی نمی ماند

جز همین پیراهن چهارخانه

همین تقویم خط خورده

و ترانه ای که فردا از لب دریا زمزمه می شود

////////////////////

به باران سلام کن

روبروی من بنشین

با این حقیقت ساده لج نکن

نه عزیزم

تو هیچوقت نمی توانی طعم چای شمال را فراموش کنی

من ته این فنجان منتظر نشسته ام