یه روزایی  نوشتن آرومم می کرد اما این روزا فقط خوندن بهم نفس می ده اونم فقط چند چیکه که خفه نشم.

سخته یکی رو به خدا بسپری اونم کسی که همیشه می سپردیش دست خدا که مواظبش باشه.سخته.

این بار از خودم نمی نویسم و یادم می ره ترانه هایی رو که نوشتم و ننوشتم و که می خواستم بنویسم و قولش رو داده بودم...

چرا تلخ می نویسم وقتی تو شریک گریه من نیستی ...

اینا رو می نویسم که بهم نفس می دن که خفه ...

 

راجر مگاف

 

گاهی وقتا

توی صف کبابی

حس می کنم کشیشی هستم که

این فکر به سرش می زند

که چه خوب بود برای دو نفر شام می خریدم

 

 

من یک جور زندگی می خواستم

تو یک جور

نتوانستیم کیک مشترکی داشته باشیم

خودمان را خوردیم

 

 

ریچارد براتیگان

 

بی خیال عشق

می خواهم لای موهای شرابی تو بمیرم

 

ریموند کارور

 

زنم با لباس هایش غیب شده

فقط دو جوراب جا گذاشته

شانه ای که پشت تخت افتاده

باید جوراب های خوشگلش را نشان تان بدهم

و این موی سیاه سفت را که لای دندانه های شانه گیر کرده

 

جوراب ها را در کیسه زباله می اندازم

شانه را نگه می دارم و استفاده می کنم

فقط تخت است که غریب افتاده

و نمی شود بی خیالش شد

 

...

فرض کن بگویم تابستان و

بنویسم مرغ ماهیخوار

بعد نوشته ام را بگذارم توی یک پاکت

ببرم پایین تپه و بیندازم توی صندوق پست

 

آن وقت نامه ام را که باز می کنی

یاد آن روزها می افتی و

یاد اینکه چقدر

- واقعا چقدر -

دوستت دارم

 

من:

 

عزیز بودم من

و مصر همچنان سرزمین دیگران بود