...
بلد نبود بگوید شعر
بلد نبود فرشته نباشد
بلد نبود از تو بکند دل
دل بکند از بوسه های هول هولکی
بلد نبود خودش را بنویسد
همین که سقوط نکرد از بالای ابرهای مهرآباد تو خودش خیلی خوب است
همین که کشیده خورد به جای تو روبروی دانشگاه تهران خودش خیلی خوب است
همین که عصایش را گذاشت برای پدربزرگ که خودش سوت زنان از نیل بگذرد خیلی خوب است
خیلی خوب است که بلد نبود گریه نکند
این سطر قبل می خواست بدجوری تو را به من بیاوراند
بیاوراند اینجا کنار سقفی که شاعر نبود اما ستاره داشت
و آسمانی که شاعرانه نبود و ستاره هم نداشت
فقط کاش می دانستم کدام سگ پدری تو را کند از روی این نقشه و گذاشت جایی دور از خلیجی که بالاخره اسمش را یاد نگرفتم
نه
ا
ی
ن
س
ط
ر
ه
ا
ب
ل
د
ن
ی
س
ت
ن
د
ت
و
ر
ا
ا
ز
ا
ی
ن
پ
ل
م
ع
ل
ق
ب
گ
ذ
ر
ا
ن
ن
د
و
ب
ی
ا
و
ر
ا
ن
ن
د
ا
ی
ن
ج
ا
من بیخودی در ادامه این شعر دست و پا می زنم
بانوی مغرور مصر